« سواحل مهجور مانده خليج فارس و درياي عمان چشم براه مديريتي است در حد زيبائيهاي آن »
مناظر طبيعي سواحل زيباي خليج فارس بدون شك ميتواند بيش از منابع طبيعي زير زميني آن براي ايران درآمد داشته باشد اما به شرط آنكه ......
تا بحال به سواحل جنوبي خليج فارس از جمله امارات سفر نكرده ام اما بي شك از ان مناطق به لطف تبليغات عربها عكس بسيار ديده ام نه تنها زمان 30 سال پيش سواحل جنوبي خليج فارس ( امارات ) با سواحل شمالي آن قابل قياس نيست بلكه زيبائيهاي فعلي آن نيز تنها به زور ديسكو ها و بارهاي آن به اروپائيان قالب ميشود . كه اگر اين دو را از سواحل امارات بگيريد چيزي از آن باقي نمي ماند .
آنقدر به طبيعت و اكوتوريسم ايران و علي الخصوص خليج فارس جفا رفت و رفت تا اينكه اسم خليج فارس را عوض كردند ، انگاه ما درون كشور در بوق و كرنا كرده ايم كه نام اين خليج « فارس » است و نه « عرب » . اما احدی نيست به اين دانايان بگويد كه :« ايها الناس ما ميدانيم كه اين خليج فارس است اگر راست مي گوييد به دنيا بقبولانيد كه خليج فارس است و نه خليج عرب » اين اثبات نيز نيازمند سياست است و نه زور و شعار ، كه امارات و كشورهاي عربي با زور تبليغات و سياست توانستند نام چندين هزار ساله خليج فارس را در عرض 10 سال تبديل به خليج عربي بكنند .
بگذاريم و بگذريم اين درد را ، كه تكرار آن جز نمك بر زخم پاشيدن عايدي ديگري ندارد . به هر جاي اين سرزمين كه سر ميزني از سر و روي جاذبه هاي طبيعي آن جز نكبت و فلاكت نمي بارد كه با كمي توجه و يا سپردن بدست بخش خصوص ميشد سودي سرشار را نصيب دولت و بوميان منطقه نمود .
چرا بايد كودكان و اهالي « درگس » ( جهت اطلاع مسئولان ، اين روستا در استان سيستان و بلوچستان واقع شده است ) بجاي كار كردن در هتلهاي اطراف رودخانه سرباز و يا ديگر مراكزي كه ميتواند در كنار رودخانه سرباز و باهو كلات ساخته شوند بايد در ميان خار و خاشاك اطراف رودخانه پرسه بزنند و روز را با تلف كردن زمان به شب برسانند و شب را به روز .
به راستي كه حيوانات كشورهاي پيشرفته نيز از حيوانات كشور ما راحت تر زندگي ميكنند . گاندوهاي ( تمساح پوزه كوتاه ايراني ) رودخانه سرباز اگر در كشوري مثل كانادا بودند مطمئنا وضع و حالي بهتر از اين داشتند . چرا بايد توريست از تهران تا رودخانه سرباز براي ديدن گاندوها برود و حتي نگهبان محيط زيست نداند كه چگونه ميتوان گاندوها را براي تماشا به كنار رود كشانيد .
چرا بايد اهالي «گواتر» كه ميتوانند به راحتي نان « جنگلهاي حرا » و « ساحل زيباي گواتر » را بخورند براي لقمه ناني چشم به راه ماهيان درياي عمان باشند ، مگر او چه گناهي كرده است كه بايد در گواتر بدنيا بيايد و اينچنين با فلاكت زندگي كند و آن« عرب سوسمار ... » فقط به دليل توجه مسئولين كشورش نان سواحل امارات را بخورد .
از كجاي سواحل جنوب بگويم كه نوشتن در مورد زيباييهاي آن مطمئنا نياز به صد من كاغذ دارد . مطمئنا زيباييهاي سواحل خليج فارس و درياي عمان را با نوشتن و عكس و فيلم نمي توان تشريح كرد ، فقط بايد رفت و ديد و افسوس خورد كه چرا اين سواحل و اين زيباييها اينچنين مهجور باقي مانده اند .
البته داخل پرانتز به نكته اي نيز بايد اشاره شود كه بعضي اوقات از مهجور و ناشناخته ماندن اين چنين مناطقي بيشتر بايد خوشحال بود ، چرا كه وقتي حال و روز ديگر مناطقي كه بدون فرهنگ سازي و بدون آماده كردن مقدمات استفاده معقول از آن را مي بينيم ، متوجه ميشويم كه ناشناخته ماندن اين مناطق به نفع آيندگان اين سرزمين است . هنوز فراموشمان نشده است كه گردشگرنمايان چه به روز دشت لاله هاي واژگون ، تنگه واشي ، سواحل درياي خزر ( كه هيچ گردشگري رغبت نمي كند در ساحل آن پياده روي كند ) و بسياري مناطق ديگر آورده اند . اما تا كي وضعيت بايد چنين بماند . چرا بايد از استعدادهاي بالقوه استفاده نشود و چرا استعدادهاي بالفعل اين مرزو بوم نيز با بي تدبيري نابود شود .
به هر روي همانگونه كه در خطوط فوق بدان اشاره رفت نوشتن در اين زمينه نه كار اين قلم است و نه كار يك روز، و نه متاسفانه گوش شنوايي هست ، كه اگر بود قبل از ما بسيار گفته اند و نوشته اند .
سفري به ديار سيستاني ها و بلوچها
تاریخ اجرا : ۰۲/۰۱/۱۳۸۵ الی ۰۸/۰۱/۱۳۸۵
سرپرست : شادفر - دانایی
تعداد نفرات : جمعا ۲۶ نفر
منطقه اجرایی : استان سیستان و بلوچستان
طبق معمول هر سال گروههاي كوهنوردي ، كه براي تعطيلات نوروز برنامه ايرانگردي را در تقويم خود مي گنجانند ، گروه كوهنوردي ستاك نيز برنامه ايرانگردي را در نظر گرفته است و اين بار سفر به سرزمين هميشه بهار « چابهار»
سرزميني كه به راحتي با سرمايه گذاري اندك ميتوان بر امارات برتري داد ، سرزميني كه مملو از زيباييهاست و از چشم اروپائيان و تورستهاي دنيا دور مانده است ، سرزميني كه شايد مناظر مشابه آن را اگر نگوييم نميتوان يافت لااقل د ركمتر جاي دنيا ميتوان يافت .
سواحلي صخره اي ، كه با ديدن آن هر بيننده اي را به ياد سواحل جزاير دورافتاده فيلمهاي تخيلي مي اندازد ( و اگر بر بلنداي آن بايستيد يه ياد فيلم پاپيون مي افتيد ؟ ) سواحلي كه از اطراف « خليج پزم» تا ساحل« گواتر» ميتوانيد آن را ببينيد .
كوههاي مينياتوري يا « BadLand » يا « مريخي » كه هر سه نام واقعا با مسمي است ، كوههاي كه در برخي نقاط به ساحل دريا چسبيده است و هر بيننده طبيعت دوستي را مست و مدهوش خود ميكند . كوههايي كه همگي از جنس گل ساخته شده اند و واقعا دست طبيعت به صورت تابلويي مينياتوري آن را ساخته است . و يا اگر علاقمند به فضا و فضا نوردي باشيد به محض ورود به منطقه به ياد سطح كره مريخ مي افتيد .
جنگلهاي حرا كه در گواتر ميتوان به ديدن آن رفت ، جنگلي كه شب به زير آب مي رود و روز هنگام ، از زير آب سر بيرون مي آورد ، جنگلي كه با پرندگان زيبايش مي تواند ميزبان هر توريستي باشد .
بندرهاي ماهيگيري قديمي « تيس» ، « بريس » و « پسابندر» كه به محض ورود به آنها احساس مي كنيد به هندوستان رفته ايد . مردمي كه به راحتي نمي توان زبان آنها را متوجه شد چرا كه از نظر فرهنگي بيشتر احساس غرابت با هندوستان ميكنند . زبان اردو ، موسيقي و فيلمهاي هندي و .... شاخصه اصلي زندگي آنهاست كه هر غريبه اي در اولين برخورد مي تواند تفاوتها را دريابد .
مسجد زيباي تيس كه با سبك معماري هندي ساخته و تزئين شده است و در ميان روستا و بندر قديمي تيس قرار گرفته است .
تپه گل افشان كه تنها نمونه موجود درايران است ، تپه اي كه از ظاهر اطراف آن ميتوان دريافت كه در گذشته ، كل منطقه چنين خاصيتي داشته است زيرا كه خاك محوطه اطراف كاملا از جنس گل خروجي نوك تپه است . و همچنين نوع جهت گيري خاك منطقه حكايت از خروج اين خاكهاي سيماني رنگ از دل زمين دارد . اما هنوز يكي از دهانه هاي اين گل افشان ها باز است و ميتوان خروج گل را ، كه هر چند دقيقه يك بار با صداي خاصي همراه است ديد و شنيد .
براي ديدار تمامي اين زيباييها كه نيازمند زمان است و هواي مناسب ، بهترين فصل بهار است و تعطيلات نوروز . البته اگر جزء قشر مرفهين هستيد توصيه ما اين است كه مسير 2400 كيلومتري تهران – چابهار را با هواپيما طي كنيد و رنج سفر زميني را بر خود هموار نكنيد . خصوصا كه ممكن است راننده و اتوبوسي آنچناني به قرعه شانس شما درآيد و مكافات سفر با اتوبوس چند برابر شود .
اما اگر مثل ما جزء قشر متوسط و فقير محسوب مي شويد ميتوانيد با سفري 30 الي 40 ساعته ( البته سفر ما بيش از 45 ساعت بطول انجاميد به دليل خوب بودن اتوبوس و راننده آن ؟!! ) با اتوبوس خود را به چابهار برسانيد و اگر با اتوميبل شخصي بخواهيد به اين سفر برويد ميتوانيد مسير را طي 18 الي 25 ساعت طي كنيد . به هر روي ساعت 1 بامداد 2 فرودين ماه سال 1385 سفري 7 روزه را به همراه 28 نفر آغاز ميكنيم كه شايد خاطرات آن تا سالها در ذهن تمامي افرادي كه در اين سفر همسفر شده بودند باقي بماند چه خاطرات شيرين آن و چه خاطرات تلخ آن .
بدليل طولاني بودن سفر به عنوان سرپرست برنامه ، با پيگيري از دوستان و آشنايان در ترمينال اتوبوسراني بدنبال كرايه كردن اتوبوسي مناسب مي روم و با بازديد از اتوبوسهاي موجود يكي از آنها را براي سفر انتخاب كرده و قراردادي با مسئول ترمينال مي بندم . و اكيدا توصيه مي كنم كه روز حركت اتوبوس ديگري به غير از اتوبوس مورد توافق نفرستد اما روز حركت ، همان بلايي كه فكرش را ميكرديم بر سرمان مي آيد و مي بينيم كه اتوبوس ديگري به غير از اتوبوس مورد توافق فرستاده شده است و در چنين مواقعي ، چيزي كه به جايي نرسد فرياد است . هر چه سعي و تلاش مي كنم كه مسئول ترمينال را بيابم و مشكل را حل كنم چيزي دستگيرم نمي شود . لذا ما مي مانيم و اتوبوسي كه 7 روز بايد تحمل كنيم .
روز سه شنبه مورخ 02/01/1385 :
اجبارا سفري را با اتوبوس و راننده آن آغاز مي كنيم كه هيچگاه آن را فراموش نخواهيم كرد . مسير تهران – كاشان را 4 ساعته طي ميكنيم و از همين جا تخمين مي زنم كه سفر ما بيش از برنامه ريزي اوليه طول خواهد كشيد . طي برنامه ريزي مسير رفت به چابهار را 30 ساعت در نظر گرفته ام اما سفر ما تا چابهار 44 ساعت بطول مي انجامد . كه خود اين سفر ، گزارشي مي طلبد 44 ساعته . براي صبحانه در نزديكي اردكان توقف ميكنيم . هر كسي براي خوردن صبحانه ميرود ، در اين هنگام بازي اول راننده شروع مي شود ، « پول صبحانه و ناهار ما را چه كسي حساب ميكند » اين جمله اي است كه با لهجه تركي در گوش من طنين انداز ميشود . طي چندين سال سفر هاي گروهي اولين بار است كه چنين چيزي مي شنوم . مگر طي قرارداد حرفي از اين مقوله زده شده است . از ما اصرار و از او انكار . اما ظاهرا برگ برنده در دست اوست ، و او مي داند كه نوروز است و اتوبوس يافتن در اين بيابان كار راحتي نيست و از طرفي افراد گروه را نمي توان به راحتي براي يافتن اتوبوسي جديد قانع كرد و چندين ساعت به امان خدا رها كرد . حدود يك ساعتي با او كلنجار مي رويم . چاره اي نيست ، به خاطر اينكه فرصت تهيه صبحانه و ناهار براي آنها را نداريم قبول ميكنيم كه مقداري بر هزينه توافق شده اضافه كنيم . مشكل دوم ما كه از همان كاشان ديده شده بود كم كم نمايان ميشود . اتوبوس در اكثر موارد بيش از 60 الي 70 كيلومتر نمي رود . هر چه بيشتر مي رويم عقب ماندن از برنامه هاي از پيش تعيين شده بيشتر عيان ميشود .
حدود ساعت 17 روز دوم فروردين ( سه شنبه ) به شهر رفسنجان مي رسيم . سه تن از دوستان اعلام ميكنند كه روز شنبه آتي بايد در تهران باشند . لذا اجبارا از ما خداحافظي كرده و از رفسنجان به تهران باز ميگردند . ساعت 21 به شهر كرمان مي رسيم . تعجب نكنيد ما ركوردي جديد در طي مسير ثبت نموده ايم ، مسير 12 ساعته تهران تا كرمان را در عرض بيست ساعت طي كرده ايم .
در شهر كرمان يكي ديگر از دوستان با توجه به تاخير ايجاد شده در برنامه اعلام ميكند كه در كرمان مي خواهد از گروه جدا شود اما تصميم او عوض ميشود و مي ماند تا خاطراتش با خاطرات سفر ما گره بخورد .
در شهر كرمان متوجه موضوعي ديگر مي شويم كه تا آن اندازه حد پيش بيني آن را نكرده بوديم . پليس و نيروي انتطامي اعلام ميكند كه رفتن مسير بم تا چابهار را براي شب به هيچوجه پيشنها نميكند ، چرا كه همين شب گذشته اشرار منطقه ايرانشهر اتوبوسي را در مسير بم – ايرانشهر غارت كرده اند .
سوالي در ذهن همه ما نقش ميبندد :« پس از گذشت 27 سال هنوز جاده هاي ما امنيت ندارند ؟ دليل اين ناامني چيست ؟ »
البته جواب اين سوال را پس از ديدن نيم ساعته شهر ايرانشهر و روستاهاي مسير اكثر دوستان درمي يابند .
به همين دليل تصميم ميگيريم در شهر بم چند ساعتي استراحت كنيم تا مابقي مسير را در روشنايي روز طي كنيم . نزديكي بم از پليس راه وضعيت شب ماني در بم را مي پرسيم متاسفانه جوابي كه مي شنويم ما را از ماندن در بم نيز مايوس ميكند . چرا كه وضع شب ماني در بم را خطرناك تر از ماندن در مسير بم – ايرانشهر مي دانند .
ازبم در تاريكي شب ميگذريم و از دور مي بينيم كه هنوز 90 در صد خانه ها همان خانه هاي پيش ساخته و كانكس هايي است كه دو سال پيش به آنان داده اند . با توجه به اين امر علت ناامني بم را نيز در مي يابيم . طبق توصيه نيروي انتظامي ، ارگ جديد بم را براي شب ماني انتخاب مي كنيم .
طبق شنيده هاي ما ارگ جديد بم براي توسعه گردشگري استان كرمان خصوصا ارگ بم ساخته شده است و همچنين بيشتر كارخانجات اتوموبيل سازي در اطراف اين شهرك قرار دارد . ارگ جديد بم كه شهركي است بسيار زيبا با امكانات كامل 12 كيلومتر بعد از بم قرار دارد .
امكاناتي كه در ارگ جديد مي بينيم به هيچوجه قابل پيش بيني نيست . شهركي با استانداردهاي جهاني . پليس و نيروي انتظامي كامل كه كل شهرك را پوشش داده است . پارك ، مسجد ، سرويس بهداشتي و .... همه چيز بيش از حد انتظار ماست . با هماهنگي با انتظامات شهرك براي شب ماني اجازه ورود به شهرك را مي گيريم . ساعت 24 وارد شهرك مي شويم به اميد اينكه ساعت 4 بامداد آنجا را به سمت ايرانشهر ترك كنيم .
پس از صرف شام و استراحتي دو سه ساعته در يكي از پاركهاي شهرك ، ساعت 4 بامداد 3 فروردين( چهارشنبه ) بيدار باش زده و ساعت 5 بامداد به سمت ايرانشهر به راه مي افتيم .
روز چهارشنبه مورخ 03/01/1385 :
حدود 15 كيلومتر پس از ارگ جديد جاده دو راهي مي شود مسير شرقي به سمت زاهدان مي رود و مسير جنوبي به سمت ايرانشهر . متاسفانه بدليل عدم وجود تابلو ،حدود 10 كيلومتر اشتباها به سمت زاهدان مي رويم و پس از متوجه شدن اين اشتباه سريع به سمت جاده ايرانشهر باز مي گرديم .
تمامي دوستان خسته اند و خواب آلوده ، همين كه از ارگ جديد سوار اتوبوس ميشوند اكثر آنها به خواب ميروند ، طلوع آفتابي نسبتا غم انگيز بر بيابانهاي كوير لوت سايه گسترده است . سكوت است و سكوت .
جاده اي آسفالته و دو بانده كه پس از وارد شدن به آن ، در خلوت خود از شب ماني در ارگ جديد اعلام رضايت ميكنم . جاده اي كه شايد به جرات بتوان گفت تا ايرانشهر حدود 50 خودرو در آن مشاهده شد . كه نيمي از آنها نيز كاميون و يا اتوبوس بودند . پس از كمي طي طريق در بيابان به مناطق كوهستاني اطراف بزمان مي رسيم . مناطقي كوهستاني كه كاملا خشك و لم يزرع است و تفكر زندگي كردن و يا حتي گذر از آن درفصل تابستان مو به تن انسان سيخ ميكند . در طول مسير چندين برجك و پاسگاه نيروي انتظامي ديده ميشود كه در دست احداث مي باشد ، تا شايد با وجود اين پاسگاه ها از شدت حضور اشرار منطقه بكاهد . البته كه اين كار امري است پسنديده ، اما آيا واقعا با پاك كردن صورت مسئله مي توان اشرار و قاچاقچيان منطقه را از بين برد . مطمئنا اين مردمان فقير( چه ازمنظر فرهنگي و چه از منظر اقتصادي ) اگر غني شوند ديگر نيازي به شرور بودن و قاچاقچي بودن نيست چرا كه براي گذران زندگي خويش نيازي به شرارت ندارند .
به هر صورت به ايرانشهر ميرسيم . بدون توقف ايرانشهر را به سمت چابهار ترك مي كنيم .
هنوز راننده از سماجت خود دست برنداشته و با سرعتي لاك پشتي به سمت چابهار حركت ميكند . طبق پيش بيني ما مسير ايرانشهر تا چابهار را مي بايست 4 الي 5 ساعته برويم . اما پليس راه و چند تن از محلي ها اعلام ميكنند كه به علت كوهستاني بودن مسير و همچنين خطرناك بودن برخي پيچهاي جاده بايد با احتياط كامل برويم . چيزي كه بعد از ايرانشهر كاملا مشاهده ميشود . از ايرانشهر ديگر زمين خسيس نيست و دست و دلباز مي شود ، چرا كه رودخانه سرباز و شعبات آن در اين منطقه كوهستاني جاري هستند . كوهستاني كه شايد نتوان مشابه آن را در ايران يافت . كوههاي با ساختار منحصر بفرد و جالب . كوههاي اكثرا نوك تيز و كله قندي شكل و سياه رنگ و به هم پيوسته . شايد تنها عكس و فيلم بتواند گوياي زيبايي اين منطقه كوهستاني باشد . در اطراف جاده نخلستانها و باغات را ميتوان ديد كه از نعمت وجود رودخانه سرباز در منطقه پا گرفته اند .
طبق اطلاعات دريافتي و همچنين تابلوهايي كه در كنار برخي آبگيرها وجود دارد از اينجا به بعد ميتوان تمساح ايراني كه به گويش محلي « گاندو » خوانده ميشود در اين آبگيرها و در رودخانه سرباز مشاهده نمود . اما از آنجا كه براي ديدن گاندوها با محيط باني روستاي درگس هماهنگي لازم به عمل آمده است توقفي در بين راه براي ديدن گاندوها نداريم . در نزديكي سرباز براي خريد وسايل ناهار و همچنين كمي استراحت توقفي كوتاه ميكنيم . روستايي كاملا به سبك هندي و حتي با زبان هندي بگونه اي كه براي فهميدن زبان فارسي آنها بايد به دقت به گويش آنها گوش فرا داد .
سرباز را به سمت درگس ترك ميكنيم . از درگس تا چابهار ديگر راهي نيست ، البته با اين راننده و اتوبوس اميدواريم كه راهي نباشد. حدود ساعت 17 به روستاي درگس ميرسيم . روستايي كه فقر از در و ديوار آن ميبارد . روستايي كه به نعمت حضور گاندو در رودخانه باهو كلات ( رودخانه سرباز تا شهر سرباز با نام سرباز خوانده ميشود اما پس از آن به باهو كلات تغيير نام ميدهد ) ميتوانست بسيار متنعم تر باشد و حال و روزي بهتر از اين داشته باشد . اما افسوس و صد افسوس كه اين امر تنها نيازمند كمي درايت است و بس اما« درايت » متاعي نيست كه به راحتي در اين ملك بتوان يافت .
با هماهنگي كه جناب آقاي دانايي با محيط باني درگس و همچنين سازمان محيط زيست استان سيستان و بلوچستان به عمل آورده است به همراه يكي از كاركنان مهربان درگس ، جناب آقي « خضرايي » به كنار رودخانه باهوكلات مي رويم تا شايد گاندو ها را ببينيم . اما طبق گفته آقاي خضرايي اين ساعت براي ديدن گاندوها مناسب نيست چون بعد از ظهر و خصوصا هنگام غروب آفتاب گاندوها به داخل آب ميروند و بيرون نمي آيند . و پيرو اين قضيه اعلام ميكند كه بهترين زمان براي ديدن گاندوها صبح و حداكثر تا ساعت 10 صبح است كه هنوز هوا گرم نشده است . لذا ما نيز بخاطر اينكه هنوز ناهار نخورده ايم و خسته نيز هستيم به كنار رودخانه ميرويم تا هم غذايي بخوريم و هم استراحتي بكنيم . در كنار رودخانه حدود 10 الي 15 بچه بلوچ مي بينيم كه از ديواره سنگي كنار رودخانه بالا و پايين ميروند . ديواره كه اگر از آن پرت شوند مطمئنا با حوادثي دلخراش روبرو خواهند شد . با ديدن ما همگي به كنار ما مي آيند .
كودكاني كه اوقات فراغت آنها در كنار اين رودخانه به هيچ و پوچ ميگذرد ، آنگاه انتظار ميرود كه اين كودكان بجاي شرور شدن دكتر و يا مهندس شوند ؟
به هر روي كودكاني هستند با تمام سادگي دوران كودكي و شور و شوق مخصوص اين سنين ، با ديدن دوربين عكاسي و فيلم برداري بچه هاي گروه ، جنب و جوش آنها دو چندان ميشود و همه آنها ميخواهند جلوي دوربين ژستي بگيرند و عكسي بياندازند . ما نيز بدمان كه نمي آيد هيچ ، دوست داريم كه از اين بچه ها با لباسهاي محلي و در كنار رودخانه باهو كلات عكسي به يادگار ببريم . در حين عكاسي از آنها كمي هم با آنها به صحبت مي نشينيم . يكي از آنها اعلام ميكند كه خواهر 8 ساله او را گاندو برده است و ديگر دوستانش نيز اين امر را تائيد ميكنند .
تا غروب آفتاب در كنار رودخانه سر مي كنيم و متاسفانه ، همانطور كه آقاي خضرايي گفته است گاندويي نمي بينيم . به هنگام راهي شدن به سمت مقصد نهايي «چابهار» در كنار كودكان بلوچ عكسي به يادگاري ميگيريم و در تاريكي شب مسير حدودا 180 كيلومتري باقيمانده را طي ميكنيم تا بالاخره به چابهار برسيم .
پس از رسيدن به چابهار اولين فكري كه به ذهنم خطور ميكند تعويض اتوبوسي است كه طي 48 ساعت ما را از تهران به چابهار رسانده است . طي هماهنگي قبلي دوست خوبمان جناب آقاي « حسام يوسفي » براي اسكان ما منزلي را در نظر گرفته است كه اين هماهنگي توسط شخصي بنام آقاي « عليزاده » انجام شده است كه طي اين سفر زحمات بسيار بر او تحميل كرديم كه جا دارد در همين جا تشكري از صميم قلب از جانب صاحب اين قلم و تمامي دوستان شركت كننده در برنامه نثار ايشان كنم . جواني متشخص كه با تمام مشغله كاري و اداري ، هر زمان كه به كمك او نيازمند بوديم با حضور خود باعث دلگرمي ما ميشد.
نكته جالب توجه ديگري كه به هنگام ورود به چابهار جلب توجه ميكرد تبليغات بسيار خوب و گسترده شهرداري و سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري چابهار براي مسافران بود كه با انواع بروشور و تبليغات به معرفي جاذبه هاي شهر چابهار و اطراف آن پرداخته بودند . پس از اسكان در منزل مورد نظر همگي دوستان خستگي راه را با حمامي گرم و البته با عجله از تن به در ميكنند به خواب ميروند تا روز بعد به ابتداي اجراي برنامه از پيش تعيين شده برسيم .
براي خريد شام به همراه آقايان دانايي و حسام به شهر ميرويم تا شام تهيه كنيم و همچنين به دنبال اتوبوسي جديد برويم . پس از پرس و جو از يكي دو تعاوني متوجه مي شويم كه اجبارا بايد اتوبوس خودمان را تحمل كنيم . چون اتوبوسي بدتر از شرايط اتوبوس خودمان ، كرايه اي يك و نيم برابر كرايه اتوبوس خودمان را مي طلبد . لذا دست از پا درازتر باز ميگرديم .
روز پنجشنبه مورخ 04/01/1385 :
صبح به همراه آقايان دانايي و زماني كمي زودتر از ديگر دوستان بيدار مي شويم و بساط صبحانه را آماده ميكنيم و ساعت 7 صبح نيز بيدار باش عمومي اعلام مي كنيم تا ديگر دوستان نيز بيدار شوند ، طبق برنامه اعلام شده بايد راس ساعت 8 صبح از خانه خارج شويم تا طبق برنامه بتوانيم به ديدن مناطق مورد نظر بپردازيم . با تاخيري 15 دقيقه اي سوار بر اتوبوس ميشويم و به سمت جاده كنارك به راه ميافتيم . يكي ديگر از مشكلاتي كه پيش بيني كرده بوديم گرفتن گازوئيل براي اتوبوس است ، زيرا در استان سيستان و بلوچستان سوخت ( بنزين و گازوئيل ) سهميه بندي شده است . براي گرفتن گازوئيل و بنزين مي بايست از مراجع ذي صلاح مجوز گرفت . البته با نشان دادن صورت وضعيت اتوبوس كه از تهران آمده ايم دفعه اول را زير سبيلي گازوئيل مي گيريم . اما براي ذفعات بعد مسئول پمپ بنزين درخواست مجوز ميكند .
به هرروي پس از زدن گازوئيل چابهار را به سمت كنارك ترك ميكنيم . البته طبق برنامه ابتدا بايد به ديدن گل افشان برويم كه در شمال غربي كنارك واقع شده است . طبق نقشه براي رفتن به كنارك از كنار بندر قديمي تيس بايد بگذريم ، ولي اشتباها وارد تيس ميشويم و از كنار مسجد زيباي تيس عبور مي كنيم كه با معماري خاص هندي ساخته شده و رنگ آميزي و تزئين شده است . طبق برنامه تيس را براي بعد از ظهر گنجانده ايم . لذا مسير را بازگشته و به سمت كنارك ميرويم . جاده اي كه ا زچابهار به سمت كنارك ميرود در كنار ساحل دريا قرار گرفته است ، جاده اي كه در سمت چپ آن كوههاي گلين كه همان كوههاي مينياتوري مي باشند قرار دارد و در سمت راست دريايي زيبا با سواحلي زيباتر . البته در اين قسمت از چابهار انتظار كوههاي مينياتوري را نداشتيم . چون طبق اطلاعات دريافتي اين كوهها در سمت شرق چابهار و در كنار جاده چابهار-گواتر قرار دارند . اما در اين جا نيز اين كوهها با رنگي سيماني در كنار جاده قد برافراشته اند .
نرسيده به كنارك دو راهي كهير را در پيش ميگيريم و به سمت كهير مي رويم . در روستاي كهير ، چادري براي مسافران نوروزي برپا شده است و دو جوان با لباس زيباي بلوچي بروشورهايي براي معرفي جاذبه هاي چابهار توزيع ميكنند . ا زروستاي كهير با آدرسي كه از آنان گرفته ايم به سمت گل افشان ها حركت ميكنيم .
با پرس و جو كردن فراوان و كمي اشتباه رفتن مسير بالاخره تپه گلين ، گل افشان را پيدا ميكنيم . تپه اي كه تمامي خاك اطراف آن از جنس همين گلهاي خروجي دهانه تپه است . از تپه بالا ميرويم و بيرون آمدن گل را از دهانه آن به نظاره مي نشينيم . حدود ساعت 12 گل افشان را به مقصد ساحل پزم و كنارك ترك ميكنيم .
حدود ساعت 13:30 به كنارك مي رسيم . شهرستاني ساحلي و كوچك كه براي يافتن رستوران در اين شهر كوچك با مشكل مواجه ميشويم . طبق آدرسي كه از اهلي كنارك ميگيريم بزرگترين و بهترين رستوران اين شهر ، رستوران شيرازي است . پس از رسيدن به رستوران ، مغازه اي 12 متري را مي بينيم كه تنها 12 صندلي دارد و شايد كوچكترين جگركي تهران از آن بزرگتر باشد . چاره اي نيست ظاهرا بهترين رستوران در كنارك همين است و بس . 26 نفره داخل رستوران ميرويم و بصورت سلف سرويس و سرپايي ناهار را ميخوريم .
ساعت 14:30 به كنار ساحل و بندر پزم مي رويم . ساحلي رويايي كه اگر به تهران نزديك بود مطمئنا ، سواحل شمال بدون مشتري مي ماند . طبق قرار بايد تا ساعت 16 ساحل را ترك كنيم تا بتوانيم در بازار كنارك نيز چرخي بزنيم .
اما زيباييهاي اين ساحل تا ساعت 17 ما را پابند ميكند . ساحلي شني و صخره اي كه براي ديدن زيبايي هاي آن به همراه آقايان دانايي و زماني بر بلنداي يكي از صخره هاي اطراف ميرويم . صخره هايي كه مقداري از مسير آن بايد دست به سنگ شد . لذا بدون اينكه به ديگران اطلاع بدهيم ، از بلنداي اين صخرها به نظاره زيبايي هاي طبيعت ساحل پزم مي نشينيم . نكته جالب توجه اين است كه در تمامي خاك اطراف ساحل فسيل ها و استخوانهاي حيوانات دريازي را به راحتي ميتوان يافت شايد بيش از تعداد سنگهاي زمين . از استخوان ماهيان بزرگ گرفته تا صدفها و ماهيان كوچك .
ساعت 17 ساحل را به قصد بازار كنارك ترك ميكنيم . در كنارك دو دسته بازار وجود دارد : بازاري كه اجناس چيني و ارزان قيمت ميتوان در آن يافت . و دركنار اين بازار ، بازاري ديگر وجود دارد كه اجناس دست دوم خارجي ( اصطلاحا تاناكورايي ) را درمعرض فروش گذاشته اند . از آنجا كه غروب آفتاب نزديك است و ديگر فرصتي براي رفتن به تيس نمانده است . لذا تا ساعت 19 دوستان در بازار كنارك مشغول به گشت و گذار ميشوند .
پس از گشت و گذار در بازار كنارك به سمت چابهار به راه مي افتيم . با توافق با دوستان قرار بر اين ميشود كه بدون رفتن به خانه ، مستقيما به سمت بازار آزاد چابهار برويم و هر كسي كه تمايل داشت شام را در همان بازار بخورد و ديگر دوستان ميتوانند شام را در خانه صرف كنند . حدود ساعت 22 بازار آزاد چابهار را ترك ميكنيم و به سمت منزل مي رويم .
بازاري كه از پنج مجموعه بازاز تشكيل شده است ، از نظر اجناس مطمئنا كيش و قشم برتر از چابهار هستند و از نظر قيمت نيزبه همين گونه است ، به همان اندازه كه قيمتها پايين باشد مطمئنا كيفيت نيز پايين است . شايد فقط چند مورد از اجناس را بتوان يافت كه نسبت به كيفيت و قيمتهاي موجود درتهران ارزانتر باشند . ( به عنوان مثال : چاي ، شكلات و كاكائو )
بدون اتفاق خاصي روز پنجشنبه را در چابهار سر ميكنيم . و اينچنين تنها مقداري از زيبائيهاي اطراف شهر چابهار را مشاهده ميكينم.
روز جمعه مورخ 05/01/1385 :
براي روز جمعه ديدار از سواحل زيباي گواتر ، جنگلهاي حرا ، كوههاي مينياتوري و تالاب ليپار در نظر داريم . به همين منظور به مانند روز قبل ساعت 8 صبح از منزل به قصد ديدن زيباييهاي شرق چابهار رو بسوي خورشيد و در جاده گواتر حركت مي كنيم . شهر چابهار تا گواتر حدود 110 كيلومتر فاصله دارد . جاده آسفالته كه نسبتا قابل قبول است . اكثر نقاط جاده از كنار سواحل زيباي درياي عمان ميگذرد . بعد از روستاي رمين ، مناظر اطراف جاده كم كم جلوه ميكنند و دوستاني كه تا آن زمان هر يك به كاري مشغول بودند را متوجه خود مي كنند . بعد از روستاي رمين ، كوههاي مينياتوري در كنار نوار ساحلي دريا جلوه نمايي ميكنند . كوههاي كه بعد از كمي طي مسير كاملا منطقه را مي پوشانند و ما را به ياد نام ديگر اين كوهها مي اندازد « كوههاي مريخي » يا « Bad Land » . مخصوصا زماني كه جاده از سطح دريا ارتفاع ميگيرد . اين اسم واقعا معناي خود را مي يابد . كوههايي كه تا دور دست منطقه را پوشانده اند و واقعا هر بيننده اي را با خود به كره مريخ مي برند . واقعا تصور اينكه اين كوهها كاملا از جنس گل باشند غير قابل تصور است ولي وقتي كه پاي بر روي آن مي گذاري و مي بيني كه با كمترين فشاري بصورت كلوخ از كوهها جدا ميشوند ، آنگاه باور ميكني كه تمامي اين كوهها از جنس گل هستند و به رنگ سيمان .
وقتي وارد دهانه تالاب ليپار مي شويم اكثر دوستان تقاضا مي كنند كه براي عكاسي توقفي كوتاه داشته باشيم . اما با توحه به برنامه اي كه داريم و زمان محدود ، مجبوريم كه ديدار از ليپار را براي بازگشت داشته باشيم . تالابي كه در بين دره اي بوجود آمده است با درختان و نخلهاي زيبا كه سرتاسر دره را پوشانده است و در جنوب آن منظره ساحل دريا قرار دارد كه زيبايي آن را دو چندان كرده است . با نگاهي حسرت آلود از كنار ليپار مي گذريم به اميد اينكه به هنگام بازگشت بتوانيم براي ديدن آن توقف كنيم .
از ليپار به بعد چشم شما گيج و هاج و واج خواهد ماند كه سمت ساحل دريا را نظاره گر باشد با سواحلي شني و ماسه اي نارنجي رنگ ، و گاهي سواحل صخره اي كه زيبايي آن دو برابر سواحل شني است به همراه دريايي آبي رنگ كه بر خلاف درياي خزر موجهايي بلند و زيبا دارد ، يا سمت ديگر جاده را به تماشا بنشيند و كوههايي زيبا را ببيند كه شايد در جاي ديگري از اين كره خاكي نمونه اش را نتوان يافت .
اين زيبايي در كنار يكي از گردنه هاي اين كوهها به اوج خود ميرسد ، ساحل دريا تقريبا به كوهها چسبيده است و فقط تنها يك جاده اين دو را از هم جدا كرده و جالبتر آنكه در ميان اين كوهها آبگيري تشكيل شده است . راننده اتوبوس بي اختيار توقفي ميكند تا پياده شود و به تماشاي اين زيباييها بنشيند اما با يادآوري اينكه زماني براي ايستادن نداريم مجددا به راه مي افتيم تا زودتر به گواتر برسيم . در بين راه از چند بندر و روستاي زيباي ساحلي عبور مي كنيم كه متاسفانه براي ديدن آنها نيز زماني وجود ندارد . بندر بريس و بندر پسابندر . البته شايد نام بندر براي اين روستاهاي كوچك كمي بزرگ باشد ، چرا كه اين بندرها تنها محلي براي كناره گرفتن لنجها و قايقهاي كوچكي است كه صاحبان آنها براي قوت لايموت خود در اين روستاها زندگي ميكنند .
از كنار اين بندرها ميگذريم و رو بسوي گواتر ميرويم . در طول اين جاده يك پاسگاه نيروي انتظامي وجود دارد كه بخاطر نزديك شدن به مرز پاكستان با دقت بيشتري خودروهاي كه از منطقه عبور ميكنند را زير نظر دارد . به همين دليل مجوزهاي گروه را كنترل كرده و پس از مطمئن شدن به مااجازه عبور ميدهد .
نزديكي گواتر جاده دوراهي مي شود بدون اينكه تابلويي وجود داشته باشد به جاده اي كه از كنار دريا ميرود وارد ميشويم كمي جلوتر رودخانه باهو كلات را مي بينيم كه به درياي عمان مي ريزد . طبق اطلاعات بايد در آبگيرهاي اين منطقه نيز گاندوها زندگي كنند . اما باز هم به دليل كمبود وقت ، زماني براي ديدن آنها وجود ندارد . براي مطمئن شدن از صحيح بودن مسير ، به كنار خانه اي كه در كنار جاده در حال احداث است مي رويم چند مرد ميانسال با چهره اي آفتاب سوخته در حال كار هستند با خوشرويي و مهرباني خاصي دست از كار كشيده و رو بسوي ما مي آيند ، براي سئوال كردن مسير از اتوبوس پياده شده و بسوي آنها ميروم ، يكي آز آنها با زبان فارسي كه هيچ شباهتي به زبان ما ندارد سلام و احوالپرسي ميكند و با رويي گشاده روبوسي نموده و ظاهرا سال جديد را نيز تبريك ميگويد از او راه گواتر را مي پرسم و او جواب مي دهد ، اما ظاهرا نه او زبان من را فهميده است و نه من زبان او را . دو يا سه بار اين موضوع تكرار مي شود ولي از آنجا كه با دست همين مسيري كه ما آمده ايم را نشان مي دهد متوجه ميشوم كه مسير درست بايد همين جاده باشد . از او خداحافظي كرده و همان جاده را ادامه ميدهيم . در انتهاي جاده پاسگاه نيروي انتظامي ديگري قرار دارد و براي وارد شدن به بندر ماهيگيري گواتر بايد از كنار موانع اين پاسگاه گذر نمود . لذا توقف مي كنيم و مجددا مدراك و مجوزهاي گروه را نشان مي دهيم . پس از مطمئن شدن از مجوزها به ما اجازه عبور مي دهند اما بدليل نظامي بودن منطقه توصيه اكيد مي كنند كه از فيلم برداري و عكس برداري از پاسگاه و منطقه بپرهيزيم . ما نيز قول ميدهيم كه فقط از مناظر طبيعي عكاسي كنيم . وارد بندر مي شويم . بندري با چند خانه و اتاق كه براي استراحت ماهيگيران ساخته شده است و تمامي آنها با لباس هندي و بلوچي مشغول بكار خود هستند . براي تنظيم زمان نگاهي به ساعت مي اندازيم ، ساعت 10 صبح است با توجه به برنامه هاي كه داريم اعلام مي كنيم كه ساعت 12 بايد منطقه را ترك كنيم ، نزديك اتاقهاي ماهيگيران بوي ماهي گنديده پيچيده است و نمي توان زياد توقف نمود لذا به سمت جنگلهاي حرا ميرويم تا دوستاني كه تاكنون اين جنگلها را نديده اند بتوانند جنگلهاي كه تنها در روز قابل روئيت هستند و شب هنگام به زير آب ميروند را تماشا كنند .در كنار ساحل ماسه اي انواع و اقسام ماهيان و صدفها را ميتوان ديد ، ستاره هاي دريايي كه در كنار ساحل افتاده اند ، و كمي آنطرف تر چند سفره ماهي كه مرده اند ، براي همگي ما تازگي دارند .
در بين راه تورهاي پاره و خراب شده ماهيگيري را مي بينيم كه جسد و استخوان انواع و اقسام ماهي در آنها ديده مي شود . كمي جلوتر و در كنار ساحل سه مرد بلوچ در حال بافتن تور ماهيگيري هستند . براي سوار شدن به قايق و ديدن جنگلهاي حرا با آنها صحبت ميكنيم . يكي از آنها كه از دو نفر ديگر بزرگتر است طرف صحبت ما مي شود با توجه به اينكه تنها يك قايق دارد و هر قايق 9 نفر ظرفيت دارد مي بايست سه مرتبه مسير را برود و بيايد .
نكته جالبي كه حين كرايه كردن قايقها نظرم را جلب ميكند حجب و حياي آن مرد بلوچ بود كه براي گفتن قيمت كرايه قايق دودل بود و تعارف ميكرد و چنيدين بار با دوستانش در مورد قيمت مشورت نمود و نهايتا گفت كه « چون شما ميهمان ما هستيد شما را به رايگان سوار قايق ميكنيم » . مطمئنا اگر چنين موردي در سواحل درياي خزر بود كرايه اي آنچناني طلب مي نمود . ولي رسم مردانگي نبود كه ساعتي آن بلوچ را از كار بافتن تور ماهيگيري بازداريم و مبلغي نپردازيم . لذا بعد از سه بار سوار قايق شدن مبلغي را به عنوان كرايه به او ميدهيم و از او خداحافظي ميكنيم .
نكته جالب توجهي كه به هنگام سوار شدن به قايق نظر ما را جلب نمود ، ماهي هاي كوچكي بود كه در اطراف قايق به جست و خيز مي پرداختند و با پرشي بلند از آب بيرون مي آمدند و حتي يكي از آنها خود را به درون قايق انداخت . انواع پرندگاني كه در اطراف جنگل و در ساحل دريا مشغول صيد ماهي و گردش بودند ، پرنده اي در بين پرنگان جنگل توجه ما را بخود جلب نمود ، پرنده اي تقريبا سياه رنگ با قدي كوتاه كه مثل معتادان راه مي رفت و بي حال نشان ميداد ( به همين دليل برخي دوستان نام پرنده را پرنده معتاد گذاشتند ) اما به هنگام ترس و يا نياز با سرعتي زياد پرواز مي كرد . بعد از گشت و گذار در ساحل و كمي پا برهنه قدم زدن در ساحل دريا به سمت اتوبوس باز ميگرديم تا به مابقي برنامه برسيم .
ساعت 12 گواتر را به قصد ديدن كوههاي مينياتوري ترك ميكنيم . اما وقت ناهار است و بايد فكري براي آن نمود . با توجه به سابقه اي كه از كنارك داريم و مقايسه وسعت پسابندر و بريس با كنارك مطمئنا اگر در اين دو بندر بتوانيم كنسرو و نان بيابيم بايد خوشحال باشيم . لذا به سمت پسابندر مي رويم تا شايد غذايي براي ناهار تهيه كنيم .
در كنار اسكله چند كيوسك كوچك وجود دارد كه تنها تنقلات و آبميوه و نوشابه و تن ماهي مي فروشند با توجه به اينكه از پسابندر تا كوههاي مينياتوري غير از اينجا مكان ديگري براي خريد وجود ندارد اجبارا از همين مكان مقداري كنسرو و تن ماهي مي خريم . و به سمت كوههاي مينياتوري به را مي افتيم .
در بين راه چندين تالاب كوچك در پاي كوههاي مينياتوري وجود دارد ، در كنار يكي از اين تالابها فقط براي عكاسي توقف ميكنيم ، چرا كه تمامي اين سواحل با پس زمينه كوههاي مينياتوري زيباست و نمي توان از آنها گذشت ولي براي توقف اصلي همان مكاني را انتخاب كرده ايم كه راننده اتوبوس ناخودآگاه در آنجا به هنگام صبح توقف نمود . پس از توقفي 20 دقيقه اي در كنار اين تالاب و گرفتن چند عكس به سمت همان تالاب بزرگ كه به جاده و دريا چسبيده است مي رويم .
اين مكان بر سرگردنه اي كوچك واقع شده است پس از رسيدن به آنجا مي بينيم كه چندين اتوموبيل سواري ديگر نيز اين مكان زيبا را براي استراحت و لذت بردن از ساحل آنجا انتخاب كرده اند .
اما حكايت توقف آنها و ما نيز خود حكايتي است ، زماني كه به آنجا رسيديم ساحل عاري از هرگونه زباله و پسماندهاي ما انسانها است . اما زماني كه مي خواهيم ساحل را ترك كنيم ، آنجا نيز شبيه به سواحل درياي خزر شده است ، تمامي پس ماند هاي اين ايرانگردان در كنار ساحل رها شده است و از آن جالبتر حكايت راننده اتوبوس ماست . ما تمامي زباله ها را جمع كرده و در كيسه زباله اي با خود به كنار اتوبوس مي آوريم ، اما دور از چشم ما راننده اتوبوس كيسه زباله را با خود مي برد تا در گوشه اي رها كند كه با داد و فرياد ما از كار خود پشيمان ميشود . بعد از 4 روز مسافرت دريغ از اندكي تاثير بر روي اين راننده اتوبوس ؟ يا كم كاري از ما بوده است يا اينكه او خود را به بي خيالي زده است .
با توجه به به زمان رسيدن ما به كنار ساحل ( ساعت 15 ) قاعدتا زماني براي ديدن تالاب ليپار نخواهد ماند . لذا تصميم ميگيريم كه تا غروب آفتاب از زيباييهاي اين ساحل زيبا استفاده كنيم .
ساحلي با شنهاي نارنجي رنگ و موجهاي بلند دريا ، و در پشت آن كوههاي مينياتوري كه از بلنداي آن نمايي بسيار زيبا را ميتوان ديد و در پاي اين كوهها ، تالابي زيبا .
تا غروب آفتاب در كنار اين ساحل زيبا سر ميكنيم و با غروب آفتاب ، كه با مجمري از خون در پشت دريا غرق ميشود ساحل را به قصد چابهار ترك ميكنيم . و با افسوس نديدن تالاب ليپار از كنار ليپار به سمت چابهار ميرويم .
از آنجا كه بازار چابهار را كامل نديده ايم مجددا به سمت بازار آزاد چابهار مي رويم . حدود ساعت 20 به بازار مي رسيم و تا ساعت 22 در بازار مي مانيم . ( البته از نظر خانمها اين زمان براي خريد بسيار كوتاه است )
بعد از خريد كردن دوستان براي خوردن شام ، رستوران 4 ستاره هتل ليپار را انتخاب ميكنند . هتلي بسيار زيبا و لوكس و د ركنار آن رستوراني به همان زيبايي و تميزي . در مورد شام خوردنمان در هتل ليپار به همين بسنده مي كنم كه دوستان به قدري از پيش غذا خوردند كه ديگر جايي براي خوردن شام اصلي نماند و اجبارا شام را با خود بردند .!!
بعد از رسيدن به خانه ، با توجه به مشكلي كه صاحب خانه و مستاجر طبقه دوم دارد اجبارا بايد منزل را به قصد خانه ديگري ترك كنيم . لذا وسايل را جمع كرده و با زحماتي كه دوست و برادر بزرگوارمان آقاي عليزاده قبول متحمل مي شوند به خانه ديگري كه نقل مكان ميكنيم . و اين نقل و انتقال ما تا ساعت 24 بطول مي انجامد و بچه ها را بيشتر خسته ميكند . و البته مشكل پيش بيني نشده ديگري نيز پيش مي آيد كه نهايتا برنامه روز بعدي ما را كنسل ميكند .
روز شنبه مورخ 06/01/1385 :
متاسفانه اب آنبار منزل جديد خالي است و آب ندارد لذا تا صبح آب نخواهيم داشت البته با زحمات جناب آقاي عليزاده و هماهنگي ايشان مقرر مي شود كه ساعت 5:30 صبح آب انبار را پر كنند ، به همين دليل بنده به همراه دوستان خوبم آقاي زماني و دانايي از ساعت 5 صبح بيدار مي شويم تا براي خالي كردن آب در آب انبار آماده باشيم . بالاخره ساعت 6:30 دقيقه با يك تانكر ، نيمي از آب ، آب آنبار را را پر ميكنيم . اما مشكل اصلي از اين زمان شروع مي شود : سعي و تلاش ما براي روشن كردن پمپ آب بي حاصل است هر چقدر بيشتر با پمپ آب كلنجار مي رويم كمتر نتيجه ميگيريم . به هواي اينكه شايد آب ، آب انبار كم است يك تانكر آب ديگر سفارش مي دهيم اما پر شدن كامل آب انبار نيز گره گشاي ما نميشود . از راننده تانكر درخواست مي كنيم ، پمپ آب را تعمير نمايد اما او نيز با نيم ساعت سعي و تلاش بجاي نميرسد . ساعت 8 صبح است و هنوز آب نداريم .
طبق برنامه اعلام شده مقرر شده بود كه امروز صبح ساعت 8 به قصد ديدن روستاي تيس و تالاب ليپار چابهار را ترك كنيم و بعد از ظهر نيز براي ديدن بازار كنارك و و بازار سنتي چابهار برويم اما با توجه به نبود آب بيدار كردن مابقي دوستان بي فايده است ، لذا باز هم به سعي و تلاش خود ادامه ميدهيم ، آقاي دانايي براي يافتن تعميركار ميرود و حدود ساعت 8:30 بازميگردد . اما زبان اين پمپ آب را او نيز در نمي يابد و تلاش او نيز تا ساعت 9:30 بي نتيجه باقي مي ماند . چاره نيست بايد به روش سنتي كار كنيم چندين كالن آب از راننده اتوبوس ميگيريم و آنها را از آب ، آب انبار پر ميكنيم تا دوستان بتوانند حداقل سر و روي خود را بشويند و به مابقي برنامه برسيم . ساعت 10 بيدار باش اعلام ميكنيم و همگي بيدار مي شوند ، در حين خوردن صبحانه متوجه ميشويم كه دوستان خوبمان « مهران و كيوان » توانسته اند پمپ را راه اندازي كنند . با اين اوصاف كمي مشكلاتمان كمتر ميشود . به هر روي با توجه به از دست دادن نيمي از روز و با مشورت با دوستان ، برنامه ديدار از روستاي تيس و تالاب ليپار را حذف ميكنيم و به بازار گردي در بازارهاي چابهار و كنارك رضايت ميدهيم .
قبل از حركت با توجه به كار نكردن آب گرمكن ، برخي دوستان براي استحمام به يكي از حمام هاي عمومي چابهار ميروند و نهايتا ساعت 12 ظهر به سمت بازار چابهار به راه ميافتيم ، پس از كمي گشت و گذار در بازار چابهار حدود ساعت 13:30 متوجه ميشويم كه اكثريت مغازه هاي بازار چابهار به هنگام ظهر تعطيل هستند از طرفي بازار كنارك نيز در اين ساعت تعطيل است لذا مجبور ميشويم براي ناهار خوردن در همان چابهار بمانيم و پس از كمي خنك شدن هوا به سمت بازار كنارك برويم و به هنگام غروب دوباره به چابهار بازگرديم . لذا حدود ساعت 15 بازار چابهار را به قصد كنارك ترك ميكنيم البته برخي دوستان اعلام مكينند كه تمايلي براي آمدن به كنارك ندارند لذا با هماهنگي در همان چابهار مي مانند . گردش و خريد دوستان در بازار كنارك تا غروب آفتاب حدودا ساعت 18 بطول مي انجامد .
ساعت 18 به سمت بازار چابهار ميرويم . بخاطر اينكه آخرين فرصت و آخرين شبي است كه در چابهار هستيم لذا دوستان تا كركره هاي مغازه هاي بازار چابهار را پايين نكشند بازار را ترك نميكنند ؟!! بگونه اي كه صبح فردا به وقت حركت به سمت تهران ، تمامي صندوقهاي اتوبوس پر مي شود از خريدهاي 26 نفر مسافر.
روز يكشنبه مورخ 07/01/1385 :
ساعت 5 صبح بيدار ميشويم و با سرعت وسايلمان را جمع كرده و سوار اتوبوس ميشويم و چابهار را به قصد تهران ترك ميكنيم ، چابهاري كه طي سفري 7 روزه تنها سه روز در آن اقامت داشتيم اما سه روزي پر از خاطره .
با توجه به پيشنهاد مسئول محيط باني درگس درمورد ديدن گاندوها ، ساعت حركت را بگونه اي تنظيم ميكنيم كه ساعت 8 الي 10 صبح به روستاي درگس برسيم . حدود ساعت 8:30 به همان مكاني مي رسيم كه به هنگام آمدن براي ديدن گاندوها رفته بوديم .
براي خوردن صبحانه و ديدن گانوها توقفي يك ساعته داريم اما اين بار نيز تنها چشمان و قسمتي از سر چند گاندو را از دور مي بينيم . و بعد از اينكه به تهران بازگشتيم متوجه مي شويم كه براي ديدن گاندوها بايد براي آنها گوشت يا ماهي مي برديم كه اين را محيط باني نيز به ما نگفت ؟!!
به هر روي ساعت 10 صبح درگس را بدون اينكه گاندويي ديده باشيم ترك ميكنيم . و باز هم همان حكايت سلانه سلانه رفتن اتوبوس تكرار ميشود.
براي ناهار در شهر ايرانشهر توقف مي كنيم . شهري كه به شهر ارواح مي ماند يا شايد بخاطر اينكه ما ظهر هنگام به آنجا رسيده ايم اينگونه به نظر ميرسد . از كثيفي رستورانهاي آن كه نميتوان چيزي گفت ، فقط ذكر وضعيت يكي از آنها براي درك واقعه كافيست : آشپزخانه يكي از كبابي ها از مكانيكي هاي تهران كثيف تر است ، بطوري كه اكثر دوستان به خورد كنسرو و نان و پنير رضايت مي دهند .
شهر ايرانشهر را خيلي سريع بعد از صرف ناهار به سمت بم ترك ميكنيم . و حوالي ساعت 21 به نزديكي بم مي رسيم . اما ساعاتي كه در تاريكي شب در جاده ايرانشهر - بم هستيم خود به مدت چند سال براي ما مي گذرد ، جاده اي كه نيروي انتظامي منطقه خود گفته است شب هنگام از آن عبور نكنيد .
در ابتداي شهر بم حادثه اي ديگر ، براي اتوبوس پيش مي آيد و درب سمت شاگرد به جدول كنار جاده برخورد مي كند و مقداري خسارت به اتوبوس وارد ميشود ( شايد آه دوستان است كه گريبانگير راننده شده است )
اما اين بار مشكل ديگري پيش مي آيد كه باز هم زمان سفر ما را بالاي 40 ساعت مي برد . در پليس راه ، شهر بم راننده دفترچه رانندگي خود را گم ميكند ؟ ابتداي امر مشكل از نظر ما آنچنان حاد نيست اما به خاطر همين مشكل حدود 5 ساعت در شهر كرمان مي مانيم تا شايد راننده دفترچه خود را بيابد . و نهايتا نيز دفترچه پيدا نمي شود . طبق گفته راننده بدون وجود دفترچه مزبور او تا 2 ماه ديگر نمي تواند در جاده رانندگي كند ؟
روز دوشنبه مورخ 08/01/1385 :
به هر صورت بالاخره پس از 5 ساعت منتظر راننده اصلي ماندن ، ساعت 8 صبح از كرمان به سمت تهران به راه مي افتيم . از كرمان به بعد خوشبختانه سفر بي دردسري داريم و خالي از ذكر مطلب آنچناني . صبحانه را حدود ساعت 10:30 صبح در شهر اردكان مي خوريم لذا مجبوريم ناهار را حدود ساعت 16 در شهر نائين بخوريم .
كم كم به پايان سفر نزديك ميشويم ، سفري كه پر بود از خاطرات خوش و گاهي ناخوش ، اما هرچه بود مملو بود از تجربياتي كه به راحتي نميتوان آنها را بدست آورد ، بيهوده نيست كه نياكانمان گفته اند : « بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي » و مفهوم اين جمله در هر سفر براي ما ملموس تر ميشود . خصوصا در اين سفر كه تجربياتي جديد با دوستاني جديد مي آموزيم .
و گرانبهاتر از تجربيات ،دوستان جديدي است كه مي يابيم و دوستي هاي قبلي را مستحكم تر مي كنيم .
بجاست كه در انتهاي اين يادداشت از تمامي دوستاني كه سختي هاي اين سفر را تحمل كردند تشكر و قدرداني نمايم و تشكري جداگانه و مخصوص ، از دوستان خوبم آقايان زماني و دانايي به عمل آورم كه اگر در اين سفر همراه ما نبودند مطمئنا پايان اين سفر بگونه اي ديگر بود .
البته با همين دوستان ( دانايي و زماني ) بنا را بر اين مي گذاريم كه در فصل پاييز يا زمستان براي كامل ديدن مناظر زيباي سواحل درياي عمان ، طي برنامه اي 4 روزه مسير ساحل گواتر تا چابهار را پياده بپيمائيم .
اميد كه عمري باشد و فرصتي براي اين سفر .