تبليغاتX
من و خلوت كوهستان

من و خلوت كوهستان

كوه و كوهنوردي ، طبيعت و ايرانگردي

خشچال

صعود شبانه خشچال

 

صعود قله خشچال ، نگاهبان دره الموت با زيباييهاي دره الموت براي هر كوهنوردي وسوسه انگيز است .

 

الموت

منطقه كوهستاني الموت –البرز غربي- در شمال قزوين قرار دارد و از شمال به دهستان هاي دو هزار و سه هزار تنكابن ، از شرق به طالقان ، از غرب به رودبار و از جنوب به طالقان و پـِشكل دره محدود مي شود.

رشته كوه هاي البرز غربي در منطقه الموت داراي قلل معروف و مرتفعي است و سه محور عمده كوهنوردي در اين مسير به ترتيب عبارت اند از:

1- محور گرمارود - پيچ بن - سيالان با ارتفاع 4250 متر، دهستان سه هزار تنكابن .

2- محور اوان . خشچال با ارتفاع 4150 متر، دهستان دو هزار تنكابن .

3- محور هير- ويار- گون كول ،اشكوركلاچاي.

 

قله خشچال

اين قله را مي توان از مسير راه قزوين- الموت- زواردشت نظاره كرد. " زوار دشت " در قسمت شمالي درياچه اوان قرار دارد . قله خشچال داراي برجهاي بلند صخره اي با ديواره هاي بزرگ شمالي برفچال ها و ارتفاع قابل ملاحظه اش بر فراز دره الموت بر روي خط الراس اصلي البرز غربي قرار دارد . قله از سمت شرق توسط كوه گي جكين به قله 4250 متري سيالان و از سمت غرب توسط گردنه هاي متعددي به سرخه كوه هير و نهايتا به كوه درفك متصل مي گردد . يال شمالي خشچال كه بطور قابل ملاحظه اي از شمال قله افت مي كند پس از پلهم دشت به قله بزابن و در انتها به قله 3620 متري سماموس و دره اشكورت مي رسد .

 براي رسيدن به قله مرتفع خشچال ، از كنار درياچه ، دو مسير صعود وجود دارد: مسير اول از طريق راهي است كه از بالاي درياچه به طور مستقيم تا قله پيش مي رود و مسير دوم از درون دره زواردشت تا زير قله ادامه مي يابد. اين مسير به محلي به نام " چشمه گلپري" مي رسد كه علاوه برچشمه ، داراي پوشش انبوهي از بوته زارهاي گلپر نيز هست.

 

گزارش برنامه صعود قله خشچال ( 4180 متر ) :

گروه كوهنوردي ستاك

تاريخ : 28 و 29 ارديبهشت 1385

نفرات :

سرپرست : شادفر

آقايان : دانايي فرد طاهرخاني مسلمان

وضعيت هوا : آفتابي وزش باد شديد در 200 متري قله

وقتي بداني از بالاي خشچال مي تواني تمامي منطقه الموت را زير پاي خود ببيني صعود بر بلنداي آن و ديدن الموت در زير پايت و تماشاي گيلان و مازندران كه در زير پوششي از ابر مخفي شده اند مطمئنا شما را براي صعود وسوسه خواهد كرد . از آن جالبتر زماني است كه از منطقه الموت در حال خروج باشي و به هر كجاي الموت كه بروي قله را ببيني ، آن زمان بر آن بلندا ايستادن معني و لذت ديگري دارد .

از حس و حال ديگر كوهنوردان به هنگام سختي كشيدن در حين صعود هاي سخت اطلاعي ندارم ، اما هر بار بر بلنديها كه سختي زيادي را تحمل كرده ام با خود عهد كرده ام كه ورزش كوهنوردي را كنار بگذارم و به قول ي دوست خوبم سيامك ، شطرنج را به عنوان رشته ورزشي انتخاب كنم ؟! اما همين كه صعود تمام شد و ذلتها به پايان رسيد ، فريادي از درون ، قله اي و كوهي ديگر را   مي طلبد . و برنامه ريزي براي صعودي ديگر آغاز مي شود . آيا براستي براي كوهنوردان روزي مي رسد كه از روي تحمل سختي ها ، اين عشق و عاشقي را به كناري بگذارند ؟

به منطقه الموت سال گذشته سري زده و زيباييهاي طبيعت اين دشت را ديده بودم و از همان زمان قله خشچال را براي بازگشتي دوباره و صعود انتخاب كرده بودم ، تا اينكه با توجه زيباييهاي دو چندان اين منطقه در فصل بهار ، تاريخ 29 ارديبهشت را براي صعود اين قله در برنامه گروه كوهنوردي ستاك گنجانديم .

برنامه طبيعت گردي ( ديدار از درياچه زيباي اوان و قلعه حسن صباح ) براي روز پنجشنبه تا جمعه برنامه ريزي شده بود اما با توجه به اينكه اكثر افراد گروه وسايل كامل شب ماني در طبيعت را ندارند لذا اجبارا برنامه را بصورت فشرده تر براي روز جمعه در نظر گرفته و سرپرستي برنامه را به دوست عزيزمان آقاي جوهرچي مي سپاريم . اما براي صعود قله خشچال يك روز كافي نيست چرا كه 4 ساعت فاصله تهران تا كنار درياچه اوان است .  به همين دليل با هماهنگي كه با دوستان گروه به عمل مي آيد فقط سه نفر ديگر براي صعود به قله اعلام آمادگي مي كنند . قرار حركت را براي ساعت 16 روز پنجشنبه مورخ 28/02/1385 مي گذاريم و سر ساعت از تهران به راه مي افتيم .

با ارتباطي كه با دوستان مختلف مي گيريم راهنمايي براي اين برنامه پيدا نمي كنيم لذا اين بار نيز با توسل به نقشه و گزارشات موجود عازم منطقه مي شويم . اما اين بار هيجان برنامه را مي خواهيم كمي بيشتر كنيم براي فرار از گرمي آفتاب روز بعد تصميم ميگيريم شبانه به قله صعود كنيم و تا صبح به كنار درياچه بازگرديم ! اما يك اشتباه كوچك باعث مي شود صعود و فرود قله خشچال 16 ساعت طول بكشد .

تهران را با تمام دود و شلوغي آن ترك مي كنيم تا روزي را در دامان طبيعت سپري كنيم . نرسيده به ميدان غريب كش قزوين به جاده فرعي الموت وارد مي شويم و رو به سوي شمال مي رانيم كوههاي روبرو نشان از پيچ وخم زيادي دارد كه بايد براي گذر از اين كوهستان طي كنيم . به بالاي اولين پيچ كه مي رسيم نسيم خنك و سرد بهاري به داخل خودرو مي پيچد نمي توانيم از طبيعت زيباي دره الموت بگذريم ، چندين بار در بين مسير توقف ميكنيم و به تماشاي دره مي نشينيم و به هوش و فراست عقاب الموت بدليل انتخاب اين منطقه به عنوان پايگاه مبارزاتي خود آفرين مي گوييم . چرا كه با خودرو ، گذر از اين همه پيچ وخم جاده با مشكل همراه است ، حال امكانات قرن پنجم هجري قمري را در نظر بگيريد و مقاومت جان بركفان حسن را نيز بر آن اضافه كنيد تا دريابيد كه گذر از اين معبر براي دشمنان حسن تا چه حد مشكل بوده است .

غروب آفتاب الموت را مي بينيم و در هواي گرگ و ميش شامگاهي ( ساعت 20 )  به كنار درياچه اوان مي رسيم . نماي زشت  سال گذشته از درياچه اوان خوشبختانه امسال تغيير يافته است ، اين بار مي توان به دوستان وآشنايان رفتن و ديدن درياچه را پيشنهاد داد . سال گذشته كه به كنار درياچه رسيدم از شدت وجود زباله هاي گوناگون در كنار آب به غير از زشتي نا بهنجاري كه بوجود آورده بود بوي تعفن بسيار شديدي نيز اطراف درياچه را گرفته بود اما اين بار همت يكي از سازمان ها؟ باعث شده بود كه خبري از زباله در اطراف درياچه نباشد .

 

بسياري از طبيعت گردان با اتوموبيل و چادر هاي خود به كنار درياچه آمده و چادر خود را براي شب ماني برپا كرده اند . ما نيز تا كنار درياچه مي رويم و بساط شام را پهن ميكنيم . خوردن شام با صداي قورباغه هاي درياچه ، خود تنوعي است در برنامه كوهنوردي .

قبل از اينكه هوا كاملا تاريك شود نقشه هاي موجود را با كوهها و يال هاي منطقه مطابقت ميدهيم . طبق نقشه ها يالي كه به قله مي رسد دقيقا از شرق درياچه و روستاي زواردشت شروع مي شود ما نيز تصميم مي گيريم كه از روي يكي از دامنه ها خود را به بالاي يال برسانيم و از آن به بعد با ارتفاع گرفتن يال بايد مستقيم به سمت شمال برويم تا به قله برسيم . اما غافل از اينكه اي يال نشان داده شده در نقشه يالي است كه در بالاي روستاي زواردشت قرار گرفته است و بايد از آنجا صعود را آغاز كنيم .

پس از خوردن شام راس ساعت 21:30 آماده حركت مي شويم ، و درياچه را با صدا و ازدحام مردم تنها مي گذرايم . از شرق جاده آسفالته روستاي زوار دشت از روي يكي از دامنه ها صعود را آغاز مي كنيم ، به اميد مهتاب نمي توانيم بمانيم چرا كه اواخر ماه قمري است و مهتاب نيمه هلال است و زمان طلوع آن ديروقت ، لذا با نور چراغهاي پيشاني به پيش مي رويم . بدون آنكه از وضعيت ادامه مسير خبر داشته باشيم از روي دامنه ارتفاع مي گيريم ، چندين مرتبه به شن اسكي بر مي خوريم و مجبور مي شويم تغيير مسير بدهيم  و يك بار نيز بر روي يكي از شيبهاي بالاي 70 درجه گير مي افتيم و بوسيله حمايت با طناب انفرادي از اين مانع عبور ميكنيم . نزديك يال به يك باره متوجه مي شويم كه به جاده اي خاكي رسيده ايم ، طبق اطلاعاتي كه از دوستان گروه همت گرفته ايم اين جاده خاكي تا نزديكي قله ادامه دارد و مسير دسترسي به يك معدن است ؟! ما نيز با توجه به اين اطلاعات ديگر به سمت يال  نمي رويم و از جاده سعي مي كنيم كه خود را به قله برسانيم ، اما پس از 500 متر پياده روي ، جاده شديدا ارتفاع كم ميكند ، لذا ما نيز تصميم مي گيريم كه مجددا بر روي يالي كه در سمت راست جاده قرار دارد سوار شويم .

بعد از رسيدن به يال كم كم ارتفاع مي گيريم هنوز روستاي زواردشت در سمت راست ما قرار دارد لذا با توجه به نقشه بايد اين يال را به سمت شمال ادامه دهيم . از بلنداي يال نور چراغ تمامي روستاهاي دره الموت مشخص است ، گويي كه ستارگان بر زمين ريخته اند  با ادامه دادن يال به گرده اي سنگي مي رسيم كه با دست به سنگ شدن مي توان از آن عبور كرد . در گزارشات قبلي نوشته شده است كه در نزديكي قله مسير سنگي ميشود اما مطمئنا اين سنگها نمي تواند همان سنگها باشد چون هنوز ساعت 24 نشده است و مطمئنا با سرعت حركتي ما ، نمي توانيم به قله رسيده باشيم !!

پس از گذر از اين گرده سنگي بر روي تيغه اي راه مي رويم كه هر دو سوي آن دره هاي عميق و سنگي ديده مي شود . حدود ساعت 1 نيمه شب به گرده سنگي ديگري مي رسيم كه گذر از سمت غربي آن امكان پذير نيست ، ما نيز از راست گرده رو بسوي شمال   مي رويم . هلال ماه از پشت ابرها كم كم چهره مي نمايد ، وتا حدودي دشت و مسير را روشن ميكند . پس از گذر از اين گرده ، روستا را در جنوب خود مي بينيم هنوز مطمئن نشده ايم كه مسير را اشتباه آمده ايم چون يالي كه در شمال روستا قرار دارد را نديده ايم . البته اين نكته نيز قابل ذكر است كه در نقشه ها يال رسيدن به قله با شيبي كم ارتفاع گرفته است اما كوه و يالي كه در شمال روستاي زوار دشت قرار دارد با يك ديواره آغار مي شود .

پس از گذر از اين گرده دوباره به جاده مي رسيم اين بار تصميم مي گيريم كه از جاده ادامه مسير بدهيم . حدود ساعت 2:30 كم كم خستگي و عدم اطمينان از مسير روحيه ما را كمي دچار تزلزل مي كند . تصميم ميگيريم در مكاني مناسب تا طلوع آفتاب بخوابيم . اما فقط دو كيسه خواب ( جهت مواقع اضطراري ) با خود آورده ايم ، چرا كه طبق برنامه ريزي فكر مي كرديم تا صبح به قله ميرسيم و برمي گرديم . در يكي از گوديهاي جاده كه بادگير نيست وسايل خواب را پهن مي كنيم : دو عدد كيسه خواب و يك عدد زير انداز ؟! مطمئنا خواب راحتي نخواهد بود . يك زير انداز براي يك نفر ، يك كيسه خواب براي نفر بعدي و يك كيسه خواب كه به عنوان زيرانداز براي دو نفر ديگر مي ماند . هنوز ساعتي نگذشته و چشممان به خواب عادت نكرده كه سوزي سرد در اندام همگي ما مي پيچد و سرماي نزديك صبح خود را نشان مي دهد . مسلمان مي گويد كه دما زير صفر است و ما باور نمي كنيم و ميخنديم اما وقتي صبح به قصد قله حركت ميكنيم ، گفته مسلمان با ديدن آبي كه بر روي زمين يخ بسته است تائيد مي شود . ساعت 4 ديگر   نمي توانيم طاقت بياوريم و آماده صعود مي شويم قبل از حركت با هيزمي كه از بوته هاي خشك بر زمين ريخته است آتشي درست مي كنيم و كمي خومان را گرم مي كنيم . ساعت 4:30 كه آماده حركت ميشويم مسلمان از ادامه صعود انصراف ميدهد . و داخل كيسه خواب خود مي خزد . با توجه به تجربه اي كه مسلمان دارد ، تنها ماندن او مطمئنا مشكل ساز نخواهد بود . از او خداحافظي ميكنيم و جاده را رو بسوي شمال مي رويم . كم كم هوا روشن مي شود و مسير را بهتر ميتوان ديد . هنوز قله اي كه شبيه به قله خشچال باشد را نديده ايم . اما يالي را در روبرو ميبينيم كه جاده خاكي تن آن را به شدت تمام زخمي كرده است از پاكوبي كه بر روي كوه وجود دارد ارتفاع ميگيريم ، سطح كوه پوشيده از گياهان كوهي است انواع و اقسام گياهاني كه صاحب اين قلم هيچ شناختي ( به استثناء ريواس )  از آنها ندارد !! در برخي مناطق تراكم اين گياهان به حدي است كه زمين ديده نمي شود حدود ساعت 6 صبح بالاخره از بلنداي يالي كه مستقيم تا شمال امتداد يافته است قله خشچال را مي بينيم كه سفيد پوش و استوار الموت را به نظاره نشسته است با ديدن قله و مسيري كه باقي مانده است ناخود آگاه خستگي ما دو برابر مي شود چون با توجه به مسير و توان ما كه يك شب هم نخوابيده ايم ، حداقل 3 ساعت ديگر تا قله راه باقي است .

در زير نور آفتاب در پناه يكي از خاكريزهاي كنار جاده براي صبحانه و استراحت توقف ميكنيم . آنقدر خسته و خواب آلود هستم كه بدون خوردن صبحانه نيم ساعتي به خواب ميروم و دوباره با سرماي باد از خواب بيدار مي شوم ، دوست ديگرمان آقاي دانايي لقمه به دست در حال چرت زدن است !! ساعت 6:45 آماده حركت مي شويم حركتي كه اگر قله در نزديكي تهران بود مطمئنا به سمت پايين بود و نه به سمت بالا ؟ با توجه به اينكه نيمي از مسير را طي كرده بوديم مطمئنا صعود نكردن قله با حسرتي نابخشودني همراه ميشد.

با ارتفاع گرفتن كوههاي سپيد پوش اطراف بيشتر خودنمايي مي كردند و دامنه هاي سبز كوههاي دره الموت كه به دره زيبايي دو چندان بخشيده است . با بالاتر رفتن كوه سپيد پوش شاه البرز عروس كوههاي طالقان در شرق خودنمايي مي كند كه با تور سپيد رنگي بر سر ، نظاره گر دشت طالقان است . در سمت غرب نيز قله زيور چال با ارتفاع 3500 متر ديده مي شود.

جاده خاكي تا نزديكي قله ادامه دارد و دل هر طبيعت دوستي را به درد مي آورد جاده اي كه به مانند زخم دشنه اي بر قلب طبيعت براي هميشه به يادگار خواهد ماند . زخمي كه در هر كوهستاني كه برويد مي بينيد و صداي ماشينهاي راه سازي را مي شنويد كه در حال زير و رو كردن طبيعت زيباي اين ملك هستند .

با ديدن شيب انتهاي مسير به راستي اراده آدمي به مبارزه طلبيده مي شود شيبي تند كه مطمئنا نفس گير خواهد بود . در بسياري از دهليزهاي بين سنگها كه تا نزديكي قله ادامه دارد برف و يخ وجود دارد برفي كه در اكثر نقاط يخ بسته است و قدم گذاشتن بر روي آنها خطرناك ، با احتياط تمام از بين سنگها و يخهاي نزديك قله گذر مي كنيم 200 متر مانده به قله بادي شديد بر روي يال مي وزد بادي كه مجبورمان ميكند لباسهايمان را بپوشيم و از ماسك طوفان استفاده كنيم ، ساعت 9:30 بر بلندترين نقطه الموت مي ايستيم و خستگي 12 ساعت صعود با ايستادن بر روي قله از تنمان بيرون مي رود ، و باز هم حس هميشگي كه به سراغ ما مي آيد لذتي كه به تمامي ذلت رسيدن به اوج قله مي ارزد و حسي كه غير از كوهنوردان افراد ديگر نمي توانند درك كنند . و سئوالي كه هميشه ازكوهنوردان مي پرسند و جوابي كه هيچ وقت آنها را قانع نمي كند و نمي توان اين لذت را تشريح كرد .

« اون بالا چي به شما ميدن كه هي مي ريد بالا و مي آييد پايين ؟ »

10 دقيقه اي بر روي قله براي ديدن شيب بسيار تند شمالي قله كه از برف پوشيده شده است و گرفتن چند عكس يادگاري توقف ميكنيم و به نظاره شمال مي نشينيم كه در زير پوششي از مه فرو رفته است ، از دور دست در شمال شرق كوههاي علم كوه و سيالان را مي توان ديد .

با توجه به تماسي كه با ديگر گروه ستاك ميگيريم متوجه مي شويم كه آنها براي ديدن درياچه اوان و قلعه حسن صباح در راه هستند لذا سعي ميكنيم كه زودتر خود را به كنار درياچه برسانيم تا با آنها همراه شويم . ( نكته قابل توجه اينكه در اكثر مسير درياچه تا قله تلفن همراه قابل استفاده است  )

با احتياط از بين سنگها و يخهاي نزديك قله فرود مي آييم و به سمت درياچه روان مي شويم . هر سه نفر ما در خلوت خود غرق شده است ، فقط صداي سوز باد و هر از گاهي صداي جيغ پرندگان اين سكوت را مي شكند . تا بالاي آخرين يالي كه نزديك صبح به آنجا رسيده بوديم مي رويم و مسيري كه ديشب آمده ايم را چك مي كنيم مسيري كه تازه متوجه مي شويم چه مسيري است ؟!!

از دامنه رو به روستا كه با پاكوبي كاملا مشخص است به سمت درياچه روان مي شويم . دامنه با برگهاي بزرگ ريواس پوشيده شده است در بين مسير مقداري ريواس مي چينيم و ارتفاع را كم ميكنيم.

درياچه به مانند نگيني كه درختان آن را در برگفته اند از نماي بالا ، زيبايي دو چندان دارد . با توجه به هماهنگي كه با آقاي جوهرچي انجام داده ايم ، آنها تا ساعت 13 در كنار درياچه خواهند بود لذا تمام سعي و تلاش ما اين است كه خود را تا ساعت 13 به كنار درياچه برسانيم اما متاسفانه اين كار عملي نمي شود .

مسلمان نيز از ساعت 8:30 كه به كنار درياچه رسيده است به ديگر دوستان پيوسته و با آنان به سمت قلعه رفته است .

از كنار آخرين شيبي كه به روستا مي رسد و يك ديواره است به سمت روستا مي رويم در بالاترين نقطه روستا يك آبشخور گوسفندان قرار دارد كه از آب چشمه اي خنك تغذيه مي شود . با ولع هرچه تمام تر از چشمه آب مي خوريم و ظرفهايمان را نيز پر مي كنيم چرا كه از از ساعت 8 صبح به بعد ديگر آبي نداشته ايم .

از كوچه باغها و باغات انگور  روستاي زواردشت مي گذريم و رو بسوي درياچه مي رويم . ساعت 14 به كنار درياچه مي رسيم . نسبت به شب گذشته اطراف درياچه كمي خلوت تر است ، علت آن گرماي آفتاب است كه بر سر مسافرين مي تابد .

سريع وسايلمان را جمع ميكنيم و به سمت معلم كلايه به راه مي افتيم تا در زير سايه درختي بتوانيم ناهار بخوريم . با آقاي جوهر چي نيز هماهنگي ميكنيم كه در معلم كلايه آنان را ببينيم .

در انتهاي روستاي معلم كلايه به سمت گازرخان در زير سايه درختي مي نشينيم و بساط ناهار را پهن ميكنيم . از ساعت 14:30 تا 16:30 فرصت داريم كه استراحت كنيم . دوستان ديگرمان كه جمعا 16 نفر هستند با يك دستگاه ميني بوس با نيم ساعت تاخير به معلم كلايه مي رسند ، پس از سلام و احوال پرسي و گرفتن چند عكس دسته جمعي خداحافظي كرده و به سمت تهران به راه مي افتيم .

از معلم كلايه كه به راه مي افتيم تقريبا از اكثر نقاط مي توانيم قله خشچال را ببينيم قله اي كه در آخريم مراحل پاي ما را براي رفتن سست كرده بود ، اما همان سرسختي كه در وجود هر كوهنوردي است ما را مجبور به غلبه بر اين كوه چقر كرد .

 دره زيباي الموت را ترك ميكنيم ، در خلوت خود نقشه صعود به سيالان را مي كشم . قله اي كه ميتوان از گازرخان صعود كرد و از جنگل 2000 تنكابن فرود آمد .

با همين تفكرات و خاطرات اين سفر ، ساعت 9 به تهران ميرسيم و از دوستان جدا مي شويم . و اينچنين صعود به قله خشچال را نيز به خاطرات خود اضافه ميكنيم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:24  توسط شادفر  | 

گلستانکوه

خوانسار، شهرى زيبا در حصار كوه ها

 

خوانسار در ناحيه اى نه چندان دور از كوير مركزى ايران در فاصله اى حدود ۱۵۰ كيلومترى شمال غرب شهر اصفهان واقع شده است. شهرى زيبا مصفا و يكى از زيباترين شهرهاى مناطق مركزى كشور.

 خوانسار به راستى شهرى است در حصار كوه ها، باغ شهرى آرميده در دامنه هاى زاگرس و شكل گرفته در مسير رودى كه سرچشمه اناربار ( رود قم ) است. به طور كلى شهر خوانسار هميشه ديدنى بوده است و زمان و مكان مانع از تماشاى از اين شهر نيست. مى توان به اين شهر سفر كرد و از شبها و روزهاى آن لذت برد.

دمای هوای خوانسار درتابستان نهایتا به ۳۷ درجه میرسد و در زمستان سرمای دلنشین همراه با انبوه ریزش برف است. این شهر در پاییز رنگ زرد به خود میگیرد و پوشش کوچه ها و باغها را برگهای زرد درختان میگیرد، اما در بهار که یک بهار کاملا واقعی را در خود دارد در فروردین ماه زمین زنده می‌شود و بوی عطر سبزی و شکوفه انسان را مست می‌کند شکوفه‌ها در سرچشمه خوانسار از زیبایی بیداد می‌کند. نعمت باران نیز در بهار برای خوانسار وجود دارد.

گلستانكوه در مسير خوانسار به اصفهان در ۱۵ كيلومترى شهر خوانسار يكي از زيباترين كوههاي اصفهان با ارتفاع 3631 متر است. اين منطقه طبيعى حدود ده كيلومتر مربع وسعت دارد و در فصل بهار مملو از گلهاى طبيعى به ويژه لاله سرخگون است كه به رنگ سرخ مايل به بنفش بوده و از روز چهلم تا شستم بعد از عيد شكفته مى شوند و در موقع وزش باد سير و روشن مى شوند.

گل پياز موسير از جمله گلهاى گلستانكوه است و مانند ديگر گلهاى اين منطقه خود رو مى باشد و گون درختچه اى كوتاه است كه معمولا ارتفاع آن به يك متر نمى رسد، اما مقدارى از سطح زمين فاصله گرفته و گسترده مى شود. در گذشته از گون محصولاتى بدست مى آمد. اخيرا به علتهاى گوناگون از قبيل اثرات مواد شيميايى و عدم رسيدگى و بى توجه بودن به اين گياه طبيعى دوران اضمحلال را طى مى كند.سرچشمه از مكان و فضايى شاداب و حيات بخش برخوردار است و هر بيننده اى را مجذوب خود مى كند . محلى طبيعى بوده كه در ضلع جنوب شرقى شهر واقع است و به مرور تحولات شهرى و تجملات مصنوعى رنگ تصنعى به خود گرفته و به پاركهاى امروزى تشابه پيدا كرده است.

 

سايه تخريب بر دشت زيباي گلستانكوه

 

با ذوب برفها در دامنه كوههاي سرد خوانسار، هزاران لاله سرخ واژگون از بطن خاك سياه گلستانكوه مي رويند و به سان نوزادان طبيعت در دامن دايه باد سرود زندگي آغاز مي كنند.

رويش هزاران لاله واژگون در اوان هر بهار در دشت زيباي «گلستانكوه» جلوه بي نظير و كمياب طبيعت گوناگون حيات وحش در ايران را نمايان مي كند. «گلستانكوه» در وسعتي افزون بر يك هزار هكتار در منطقه سردسير غرب استان اصفهان قرارگرفته و رويشگاه گل منحصر به فرد و كمياب «لاله هاي واژگون» و انواع ديگري از گياهان مرتعي خودرو است.

لاله واژگون برخلاف ساير گونه هاي لاله و ساير گلها از ساقه به سوي زمين برگشته است و بدين سبب نامش را واژگون نهاده اند و برخي نيز به سبب آنكه درميان گلبرگهايش همواره قطره آبي جاري است، بدان «گل اشك» نيز مي گويند.

از مجموع ۱۲ گونه گل تزييني لاله، «لاله واژگون»، گل بومي سرزمين ايران است كه در قرن شانزدهم ميلادي به اروپا برده شد و در اقليم مناسب قاره سبز پرورش يافت.

در كنارگلستانكوه اقليم كوهستاني و برف گير روبه شمال كوهساران زاگرس و در برخي از استانهاي سردسير كشور همانند چهارمحال و بختياري و لرستان نقاط انگشت شمار از رويشگاههاي طبيعي لاله هاي واژگون در ايران است. در كنار رويش لاله هاي واژگون گلهاي بنفش رنگ، موسير، گزانگبين، باربچه و انواع ديگري از گياهان مرتعي در هر بهار زينت بخش گلستانكوه است. مناظر زيبا و پوشش گياهي منحصر به فرد اين منطقه همه ساله هزاران نفر از مشتاقان طبيعت را به سوي خود مي كشاند. وجود چشمه هاي پرآب، اين دشت زيبا را به نقطه اي بي نظير در استان اصفهان بدل كرده است. ولي اين طبيعت بي نظير در گام رو به جلوي تخريب ونابودي هرروز عقب تر مي رود و دوستداران طبيعت در هر سال نشانه هاي كمتري از اين طبيعت بكر را نسبت به سالهاي قبل از آن مي يابند. بوته كني بي رويه، بهره برداري افزون بر ظرفيت و نيز تغييرات طبيعي ناشي از عوامل مخرب، عرصه طبيعي گلستانكوه خوانسار را كوچكتر كرده است. اين منطقه به سبب رويش گونه هاي منحصر به فرد از گياهان مرتعي و نيز لاله هاي واژگون در دومين ماه از بهار هرسال، غنيمتي از طبيعت در استان اصفهان است كه به تدريج ازكف مي رود. هر دوستدار طبيعتي مي داند كه گلهاي وحشي تنها در اقليم خود مي رويند و آنان كه هرساله به قصد تفرج به سوي گلستانكوه هجوم مي برند و پنهان از ديدگان محيط بانان عرصه هاي منابع طبيعي، لاله ها را از ساقه جدا مي كنند درواقع مرگ طبيعت را رقم مي زنند. بوته كني و چيدن لاله هاي واژگون آن هم در فصل تكثير ورويش، عامل مرگ گلهاست و ديري نخواهد پاييد كه درگلستانكوه ديگر گلي نخواهد روئيد و اين دشت زيبا بر نام بي مسماي خود خواهد گريست.

 

گزارش برنامه گروه ستاك

تاريخ اجرا : جمعه 15 ارديبهشت 1385

نفرات : خانمها : صالحي حضرتي رشيدي رستمي آقايان : يوسفي طاهرخاني حاجي ئي شادفر

سرپرست : شادفر

شايد در استان اصفهان بدليل كويري بودن منطقه انتظار ديدن شهرهاي كوهستاني و همچنين روستاهاي پر آب كمي دور از انتظار باشد اما در هر گوشه اي از اين استان روستاها و شهرهاي بسيار زيبايي وجود دارند كه خود به تنهايي ميتوانند قطب گردشگري استان باشند و از بار گردشگري شهر اصفهان بكاهند . خصوصا اگر اين گردشگران بيشتر به طبيعت و اكوتوريسم علاقمند باشند .

از اين دست ميتوان روستاها و شهرهاي زيباي بسياري از جمله ابيانه ، نياسر ، قمصر ، خوانسار ، نطنز و ...  را نام برد كه در دامان كوهستانهاي استان پا گرفته اند و هنوز بسياري از آنها بافت سنتي خود را حفظ كرده اند اما متاسفانه بيشتر آنها با دست اندازي ساختمانهاي اصطلاحاً با معماري اروپايي دوره احتضار را طي ميكنند و ...

همانگونه كه در مطالب بالا به قلم ديگر دوستداران طبيعت آمده است خوانسار به دور از تملق شهري است بسيار زيبا هنوز با كوچه باغهاي زيبايش و هوايي كوهستاني و خنك كه واقعا مي تواند در هر فصلي پذيراي خيل گردشگران و طبيعت دوستان باشد .

بهار دل انگيزش با عطر گلهاي بهاري و شاخه هاي نورسته درختانش ، تابستان با هواي خنك صبحگاهي و شامگاهش و ميوه هايش ، پاييز با تابلوي چند رنگش و زمستان نيز با تركيب سپيدي برف و كوههايش .

به غير از گلستانكوه و خوانسار ميتوان در برنامه اي يك يا دو روزه از ديگر زيباييهاي مسير تهران به خوانسار نيز ديدن نمود . شهر زيباي گلپايگان با ارگ گوگد و همچنين برجهاي كبوتر ( كبوترخانه ) تيدجان و قودجان . كه دو روستاي آخري با بزرگ شدن شهر خوانسار به شهر خوانسار پيوسته اند ، اين در حالي است كه تا چند سال پيش اين دو روستا حدود 4 كيلومتر با خوانسار فاصله داشتند .

البته اين مناطق جاهايي بود كه در برنامه گروه ستاك به تماشايشان نشستيم مطمئنا روستاهاي ديگر مسير و مناطق ديگري نيز براي ديدن و لذت بردن در اين منطقه وجود دارد .

و باز هم استخوان لاي زخم هميشگي كه هزاران بار گفته ايم و گفته ايم و ....

به نظر اين قلم خودخواه تر از ما ايرانيان در عالم گيتي نمي توان يافت ؟ اگر در روستاي دره بيد نگهبان وجود نداشت و اطلاعيه كاملي در مورد نچيدن گلها و از ريشه در نياوردن آنها بين مردمي كه براي ساعتي دلخوشي خود به آنجا آمده بودند نبود ، حجت بر مردمي كه به قصد تماشاي دشت زيباي لاله هاي واژگون آمده بودند تمام نمي شد و بهانه اي براي اين مردم وجود داشت ؟

اما با وجود همه اين تدابير اين گردشگران!!! به راحتي گلها را براي چند دقيقه اي دلخوشي فرزندان و يا حتي دلخوشي خود ميچيدند و برخي نيز به يادگار پياز گلها را با خود مي بردند .

آيا حتما بايد چوبي بر بالاي سر ما ايرانيان وجود داشته باشد تا مطلبي را قبول كنيم ، و با زبان و فرهنگ و تبليغات نمي توان اين كار را انجام داد ؟ ظاهرا كه مزاج ما با مورد اول بيشتر كنار مي آييم !!

روستاي دره بيد يكي از ديگر از روستاهاي استان اصفهان است كه در 15 كيلومتري شهر داران قرار دارد و طي چند سال اخير مورد تاخت و تاز طبيعت گردان قرار گرفته است و براي به تاراج بردن گلهاي لاله واژگون جاده اي خاكي و كوهستاني  بطول حدودا 7 كيلومتر از روستا كشيده شده است تا مردم به راحتي بتوانند دشت لاله واژگون را به غارت ببرند .

براي ديدن دشت گلهاي لاله واژگون با دوستان گروه ستاك ، پنجشنبه به ساعت 22:30 از پل سيدخندان به سمت آزادي حركت ميكنيم و پس از همراه شدن تمامي دوستان كه جمعا 8 نفر هستيم ساعت 23 از تهران به سمت خوانسار به راه مي افتيم.

براي رسيدن به خوانسار ، دو مسير را ميتوان انتخاب نمود جاده تهران - ساوه - سلفچگان - دليجان جاده فرعي موته گلپايگان خوانسار و يا اتوبان تهران - قم سلفچگان خمين گلپايگان خوانسار ، البته هر دو جاده از نظر فاصله تا تهران تقريبا يكسان هستند و تفاوت چنداني با يكديگر ندارند .

براي رفتن به خوانسار مسير اول را انتخاب ميكنيم و براي برگشت مسير دوم را . در تاريكي شب با يك دستگاه ميني بوس ايويكو از جاده ساوه به سمت خوانسار مي رويم . حدود ساعت 3:30 صبح به شهر دليجان ميرسيم ، با توجه به خستگي راننده تصميم مي گيريم مدتي در خوانسار توقف كنيم تا راننده كمي استراحت كند ، پس از توقفي حدودا يك ساعته راس ساعت 4:30 به سمت خوانسار حركت ميكنيم . ساعت 6:30 صبح به خوانسار مي رسيم .

با توقفي كوتاه در خوانسار به سمت گلستانكوه حركت ميكنيم بعد از 15 كيلومتر تابلويي فلزي نشاندهنده دشت لاله هاي واژگون دامنه هاي گلستان كوه است كه عكس لاله واژگون را بر روي آن ترسيم كرده اند . از آنجا كه اين بار هم اطلاعات منطقه را از دوست عزيزمان جناب "آقاي صافي" در شهر نجف آباد گرفته ايم ، مي دانيم كه اين دشت به علت شناخته شدن براي عموم بسيار شلوغ خواهد بود لذا براي ديدن لاله هاي واژگون به سمت روستاي دره بيد ميرويم . اين روستا در 15 كيلومتري شهر داران واقع شده است . از فرعي جاده دره بيد كه در سمت راست جاده واقع شده است به سمت روستا مي رويم . براي معرفي روستاي دره بيد نيز از تابلويي شبيه به تابلوي دشت گلستانكوه استفاده شده است . تابلويي كه اگر چيدن گلها به همين منوال ادامه يابد تا چند سال ديگر كاملا بي مسمي و بي معني خواهد شد !!

تا خود روستا جاده اي آسفالته وجود دارد كه با 2 كيلومتر مسير به روستاي دره بيد خواهيد رسيد اما براي ديدن گلهاي دشت بايد حدودا 7 كيلومتر جاده خاكي كوهستاني را نيز بپيمائيد تا به انتهاي دره اي برسيد كه گلها در دامنه كوهها با نوازش باد در حال رقصيدن هستند .

در انتهاي جاده چند دستگاه سرويس بهداشتي ساخته شده و چندين نگهبان نيز از خود بوميان روستا مستقر شده اند كه برگه هايي در مورد گلهاي دشت بين بازديدكنندگان توزيع ميكنند و از بازديدكنندگان درخواست مي كنند كه اكيدا از چيدن گلها خودداري كنند . و مطمئنا گردشگران نيز كاملا اين امر را مراعات مي كنند !!! و گواهي اين مراعات لاشه هاي گلهاي پژمرده و پرپر شده اي است كه در تمامي سطح منطقه به راحتي مي توان ديد ، البته گلهاي ديگري كه دور از چشم ديگران در اتوموبيلها پنهان شده اند را به حساب نمي آوريم؟

لازم به ذكر است براي گذر از كنار نگهبانهاي دشت و ديدن گلها ، براي هر اتوموبيل بايد 1000 تومان به همين نگهبانها بپردازيد .  

ساعت 8 در كنار مقر نگهبانها توقف ميكنيم و پس از صرف صبحانه تا ساعت 10 صبح به گردش در دشت مي پردازيم و از كوههاي كم ارتفاع اطراف براي ديدن بهتر زيباييهاي دشت ارتفاع مي گيريم . به غير از گلهاي لاله واژگون گونه هاي ديگر گلهاي وحشي را مي توان ديد كه در گوشه و كنار دشت پراكنده اند . و گونهايي كه به مانند چتر در دشت گسترده اند .

پس از 2 ساعت گردش در ميان گلهاي دشت و ديدن اين همه زيبايي ، و گرفتن چند عكس يادگاري ، ساعت 10:15 به سمت خوانسار باز مي گرديم .

سرچشمه خوانسار بسيار معروف است لذا براي ديدن سرچشمه به سمت مركز شهر مي رويم اما با ديدن شلوغي بيش از حد سرچشمه ، از خير ديدن و توقف در كنار سرچشمه مي گذريم .

براي ديدن كبوترخانه هاي تيدجان و قودجان طبق نقشه از خوانسار خارج مي شويم ، اما غافل از اينكه اكنون اين دو روستا به شهر خوانسار پيوسته اند . از 10 كيلومتري شهر خوانسار دوباره به سمت تيدجان و قودجان باز ميگرديم . در هر دو روستا ميتوانيد كبوتر خانه ها را ببينيد ما روستاي زيباي قودجان را انتخاب ميكنيم . كمي پايين تر از جاده اصلي چند كبوترخانه كه هنوز سالم مانده اند قرار دارند . شايد بپرسيد كبوترخانه چيست ؟

كبوترخانه برجي خشتي و مستطيل شكل است به ابعاد 6*10*6 كه براي نگهداري كبوتر و پرورش آنها استفاده ميشده تا از فضولات آنها براي كوددهي زمينهاي كشاورزي استفاده گردد .

پس از ديدن كبوترخانه ها و گشت زدن در زمينهاي كشاورزي اطراف به سمت گلپايگان حركت ميكنيم . گلپايگان نيز شهري است در دامان كوهستان كه از دوردست سرسبزي باغات و زمينهاي كشاورزي ، محدوده شهر را از بيابانهاي اطراف متمايز كرده است . در گلپايگان فقط قصد ديدن ارگ گوگد را داريم ، لذا مستقيما به سمت ارگ مي رويم . ارگ گوگود ارگي است كه حدودا سيصد سال سابقه تاريخي دارد و هم اكنون به دست مالكي شخصي اداره ميشود كه اين شخصي بودن را به راحتي ميتوان از تفكرات اقتصادي صاحب آن متوجه شد . حجره هاي داخل ارگ به اتاق خواب تبديل شده اند و براي هر شب اجاره اين اتاقها بايد هزينه اي برابر با هتلهاي 3 ستاره بپردازيد . در كنار اين اتاقها يك رستوران سنتي زيبا ساخته شده و كمي آنطرف تر نيز يك قهوه خانه و كافي شاپ زيبا براي استراحت و راحتي مسافرين در نظر گرفته شده است . و از همه اينها مهمتر تميز و پاكيزه نگاهداشتن محوطه ارگ است كه باعث كشش و جذب مسافرين و گردشگران ميشود . مطمئنا اگر ديگر آثار باستاني اين مرز و بوم نيز به همين روش نگهداري ميشد حال روز آنها به مراتب بهتر از وضعيت فعلي آنها بود .

پس از گردشي 45 دقيقه اي در ارگ به قصد ناهار به سمت رستوران ارگ مي رويم اما با توجه به وارد شدن يك اتوبوس توريستي كه قبلا رستوران را رزرو كرده است عذر ما را مي خواهند و ما نيز دست از پا درازتر ارگ را ترك مي كنيم تا براي صرف ناهار در كنار يكي از باغات اطراف جاده توقف كنيم . براي برگشت جاده خمين و محلات را انتخاب مي كنيم . در كنار يكي از باغهاي اطراف جاده گلپايگان به خمين توقفي نيم ساعته براي ناهار داريم و بعد از آن به طور مستقيم به سمت تهران حركت ميكنيم . چند باري نم نم باران جاده را خيس ميكند اما بارندگي شدت نمي گيرد .

بدون بروز اتفاق خاصي حدود ساعت 7 شب به ورودي تهران ( ميدان جهاد ) مي رسيم و به سمت پل سيدخندان حركت ميكنيم . در بين راه چند تن از دوستان خداحافظي ميكنند ، و ما نيز با دوستان ديگر كه به سمت ميدان آزادي ميروند در پل سيد خندان خداحافظي مي كنيم و از آنها جدا مي شويم .

و اينچنين اين سفر نيز با خاطراتي شيرين در كنار دوستان ستاك به پايان ميرسد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:58  توسط شادفر  | 

ده تنگه

اطراف تهران مملو از بهشت است اگر بتوانيم آنها را حفظ كنيم !

 

زيباييهاي فصل بهار آهار و مسير شكرآب را در سال 1382 تجربه كرده بودم اما ده تنگه بسيار زيباتر از مسير شكرآب است .

كساني كه زيباييهاي آبشار ، جنگل ، رودخانه ، دريا ، كوهستان، كوير ، نمك زار  و .... بسياري زيباييهاي طبيعي ديگري كه در ايران و در گوشه گوشه آن وجود دارد ديده باشند و كمي به تعمق نشسته باشند مطمئنا حال و روز عرب بيابان گردي كه در عربستان و يا در ديگر كشورهاي مشابه زندگي ميكند را درك خواهند كرد و به اين نتيجه خواهند رسيد كه بهشتي كه آن اعراب  در خواب و رويا مي بينند چيزي نيست جز بهشتي كه در اطراف و اكناف ايران زمين پراكنده است . شايد به همين دليل بود كه بسياري از آنان پس از فتح ايران كنگر خوردند و از اين بهشت به خانه خويش بازنگشتند ؟!!

 

ده تنگه:

اين ده غيرمسکوني قديمي در شمال غربي  ده آهار واقع شده است و داراي مسيري بسيار زيبا و مناسب است که حتي به همراه خانواده مي توان  با حدود 2 الي 3 ساعت پياده‌روي به آنجا رسيد. تمامي مسير از آهار تا ده تنگه  را باغها و درختان زيباي چنار و گردو و ساير درختان ميوه فرا گرفته است.

روستايي كه از اويل ارديبهشت ماه تا اواسط ارديبهشت ماه بهاري است و فصل گل دادن درختان ميوه اي است كه باغبانان و كشاورزان مشغول رسيدگي به آنان هستند . مسيري كوهستاني كه از ميانه راه با پوشش وسيع ريواس و ديگر گلهاي بهاري مفروش شده است و در انتهاي اين دره ، كوههاي سفيد پوش آهار و قلعه دختر بر زيبايي اين دره افزوده است .

در بين مسير چندين آبشار كوچك و بزرگ وجود دارد كه ميتواند هر چشم زيبا پرستي را چند دقيقه اي به خود مشغول دارد ، آبشار هايي كه در اين فصل سال بسيار پرآب هستند و با جوش و خروش فراوان به رودخانه كف دره سرازير مي شوند .

 

گزارش برنامه گروه كوهنوردي ستاك

تاريخ : جمعه 8 ارديبهشت 1385

تعداد نفرات : 16 نفر

سرپرست : آقاي جمادي

طبق برنامه بهاره گروه كوهنوردي ستاك دو برنامه براي اين روز در نظر گرفته شده بود :

برنامه عمومي پياده روي مسير ده تنگه

برنامه كوهنوردي صعود قله قلعه دختر

با هماهنگي هاي لازم جمعه ساعت 5:20 در ميدان آزادي حاضر ميشويم اما متاسفانه از ميني بوسي كه براي اين برنامه تدارك ديده شده است خبري نيست و گوشي همراه ايشان نيز خاموش است ؟!

اجبارا با يك دستگاه ميني بوس ديگر هماهنگي لازم به عمل آمده و با تاخيري حدودا نيم ساعت از ميدان آزادي به سمت پل سيد خندان به راه مي افتيم . پس از اينكه با ميني بوس جديد به سيدخندان مي رسيم ، راننده ميني بوس قبلي تماس گرفته و اعلام ميكند كه در راه است و هر چه سريعتر خود را به سيد خندان مي رساند . از طرفي يكي از دوستان نيز كه هنوز نرسيده است اعلام ميكند كه با كمي تاخير مي رسد ، كه البته  اين تاخير نيز كمي طولاني مي شود؟!

البته ايرادي بر اين دوست ما وارد نيست چرا كه با اينكه اعلام كرده بوديم سر ساعت مقرر حركت خواهيم نمود اما به گفته خود عمل نكرديم !!

اين دو علت دست به دست هم مي دهند كه تاخير اين برنامه ما بسيار بيشتر از حد معمول گردد . و البته مشكل ديگري نيز در هنگام برنامه بوجود آمد كه شرح آن در ذيل آمده است كه هر دو علت نيز به دليل ناهماهنگي اينجانب ايجاد گرديد كه در همين جا از تمامي دوستان پوزش مي خواهم و اميدوارم كه اين اشكال در برنامه هاي آتي مشاهده نگردد .

همانگونه كه دوستان برنامه بهاره را مشاهده نموده اند ، براي جلوگيري از خلط برنامه هاي عمومي و كوهنوردي با يكديگر ، براي تمامي برنامه ها دو سرپرست جداگانه انتخاب شده است ، اما متاسفانه در اين برنامه فقط آقاي جمادي به عنوان سرپرست انتخاب شده بود كه اين مسئله باعث گرديد دوستاني كه قصد صعود به قله را داشتند بدليل تاخير در حركت دوستان طبيعت گرد نتوانند به قله برسند .

به هر روي ساعت 6:45 از پل سيدخندان به سمت آهار حركت مي كنيم و متاسفانه حدود يك ساعت از برنامه عقب مي مانيم . در بين مسير براي خريد وسايل توقفي 15 دقيقه اي داريم و پس از آن به سمت روستاي آهار مي رويم . طبق معمول بهار و تابستان ميدان اصلي آهار شلوغ است . ساعت 8 از ميدان اصلي روستا به سمت شمال ، داخل كوچه پس كوچه هاي روستاي آهار مي شويم و از كنار مسير رودخانه خود را به كوچه باغهاي زيباي آهار مي رسانيم مسيري مالرو كه تا انتهاي دره ده تنگه ما را رهنمون خواهد بود . درختان مسير تا نيمي از دره ، بهار را را تجربه كرده اند و به شكوفه نشسته اند اما از ميانه هاي دره به بعد ، به علت سردي هوا و ارتفاع هنوز درختان بهار را به انتظار نشسته اند .

پس از رسيدن به انتهاي روستاي آهار و در ابتداي مسير مالرو براي گرم كردن بدن ، به مدت 15 دقيقه نرمش ميكنيم و حركات كششي انجام مي دهيم تا براي اين پياده روي آماده شويم .

پس از 30 دقيقه پياده روي با كسب اجازه از باغباني پير ، از داخل باغ او گذر كرده خود را به كنار رودخانه مي رسانيم و براي صبحانه توقف مي كنيم .

پس از خوردن صبحانه براي حركت آماده ميشويم ، از اينجا به بعد قصد جدا كردن دوستان كوهنورد از طبيعت گردان را داريم ، اما اين بار كم لطفي دوستان باعث مي شود كه اين كار مجددا امكان پذير نشود . ( تمامي دوستان به قصد قله با سرپرست قله ، آقاي دانايي همراه ميشوند ، و اين در صورتي است كه نيمي از همين دوستان آمادگي بدني براي اين صعود را ندارند !! )  

به هر روي يك گروه شدن دوستان طبيعت گرد و كوهنورد باعث ميشود كه در آخر روز جمعه 8 ارديبهشت كسي از گروه ستاك نتواند به قله قلعه دختر صعود كند و دوستان كوهنورد با نارضايتي از سر يال اصلي قله بازگردند .

14 نفر از دوستان همگي با هم به قصد قله حركت ميكنند اما با سرعتي بسيار پايين كه از همان ابتداي امر نرسيدن به قله قابل پيش بيني بود .

 اما بنده به عنوان آخرين نفر گروه با يكي از دوستان كه با كفش خود مشكل پيدا كرده و تاول پا او را شديدا آزار مي دهد آهسته آهسته با فاصله اي 30 دقيقه اي خود را به انتهاي دره ميرسانيم .

در انتهاي دره هنوز بقاياي برف چند روز اخير وجود دارد ، دره اي كه برف تازه تمامي ريواس هاي سبز شده را سفيد پوش كرده است و گلهاي زرد و سرخ رنگ دامنه اي آفتاب گير كوه را پوشانده است .

از دور دست دوستاني كه به قصد قله از شيب اصلي قله به سمت بالا در حال صعود هستند را ميتوانيم ببينيم ، با توجه به اينكه ساعت حدود 13 را نشان ميدهد و مطمئنا براي رسيدن به قله به 2 ساعت ديگر زمان نياز است لذا ميتوان پيش بيني كرد كه از سر يال دوستان مجبور خواهند بود كه برگردند و همين اتفاق نيز مي افتد .

كمي در دره توقف مي كنيم و به چيدن ريواس مشغول ميشويم و حدود ساعت 13:30 به سمت آهار حركت ميكنيم . هوا بعد از ظهر كمي ابري شده مي شود اما خوشبختانه خبري از بارندگي نيست .

ساعت 14:30 در كنار يكي از چشمه ها براي صرف ناهار اطراق مي كنيم ، پس از صرف ناهار و استراحت با صداي رودي كه هنوز گل آلود است ساعت 15:30 به سمت آهار به راه مي افتيم .

آهسته آهسته از كنار درختان و چشمه ها و رودخانه و تونلهاي برفي كه رودخانه از داخل بهمنهاي زمستان ساخته است مي گذريم و به سمت ده ميرويم . حدود ساعت 17 به روستاي آهار ميرسيم . ميدان اصلي آهار كمي خلوت تر شده است و از شلوغي صبحگاهي خبري نيست .

براي جريمه كردن دوستي كه صبح به هنگام حركت تاخير داشته است ، همه دوستان با خريد بستني او را جريمه ميكنند تا دفعات ديگر همگي اين جريمه شدن را به ياد داشته باشند .؟!!

حدود ساعت 18 به پل سيدخندان مي رسيم و از بقيه دوستاني كه به ميدان آزادي مي روند خداحافظي ميكنيم ، به اميد برنامه اي ديگر و ديداري مجدد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:22  توسط شادفر  | 

ریزان

تا شكوفه هاي زيباي گيلاس باغات افجه پرپر نشده اند براي ديدن آنها راه لواسانات را در پيش بگيريد

 

همانگونه كه در گزارش قبلی دشت هویج پيش بيني كرده بودم بهار افجه و دشت هويچ بسيار زيباتر از پاييز آن است ، البته ديدن زيبايي بهار را به طبيعت گردان پيشنهاد ميكنم چرا كه مي دانم تمامي كوهنوردان فصل زمستان كوهستان را به فصول ديگر ترجيح مي دهند و زيبايي و سكوت آن را با هيچ فصلي تعويض نميكنند .

آخرين باري كه به دشت هويج رفته بودم زمستان 84 بود براي صعود قله ساکا ، و اولين باري كه به منطقه رفتم ، سالگرد بيست و دومين سال تاسيس گروه همت شميران به پاييز سال 84 بود .

جالب بود سه بار به شدت هويج رفته و سه قله از قلل اين منطقه را صعود كرده بودم و هر يك در يكي از فصول سال بود اما ترجيح ميدهم در فصل تابستان به آنجا نروم چون مطمئنا گرماي طاقت فرسايي خواهد داشت .

براي پاكسازي منطقه دشت هويج و همچنين صعود قله ريزان ، روز زمين پاك كه طبق تقويم ايران در تاريخ يكم ارديبهشت ماه گنجانده شده است را انتخاب مي كنيم و به همراه دوستان گروه ستاك عازم منطقه ميشويم .

 

گزارش برنامه :

برنامه عمومي : پياده روي تا دشت هويج و پاكسازي منطقه

تعداد نفرات 17 نفر

سرپرست : آقاي زماني

برنامه كوهنوردي : صعود به قله ريزان به مناسبت روز زمين پاك

تعداد نفرات : 9 نفر

سرپرست : آقاي دانايي

تاريخ : جمعه يك اريبهشت 1385

 

طبق برنامه ريزي سال جديد ساعت 5:20 دقيقه از ميدان آزادي به همراه چند تن از دوستان به سمت پل سيدخندان به راه مي افتيم تا به همراه مابقي همنوردان به سمت لواسانات برويم . جمعا 30 نفر ثبت نام كرده اند اما  4 نفر بدلايل مختلف در برنامه شركت نمي كنند . پس از سوار شدن ديگر دوستان در ايستگاه دوم ، حدود ساعت 6 به سمت لواسان به راه مي افتيم .

پس از گذر از پيچ و خم گردنه قوچك و جاده لشگرك ، از ميدان لشگرك به سمت لواسانات مي رويم ، بهار است و باز هم بهار ، اين چيزي است كه همه چيز بر آن گواهي ميدهد ، از مستي پرندگان كه صداي آوازشان در همه جا طنين انداز شده است تا نسيم سحرگاهي كه بر همه جا مي وزد و زندگي تازه و شادماني را براي همه به ارمغان مي آورد .

 ناخودآگاه به ياد شعر زيباي فريدون مشيري مي افتم و صداي گرم استاد شجريان كه به زيبايي تمام اين شعر را جاودانه كرده است  :

 

بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه‌هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيـــــــــد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها
خوش به حال لاله‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

اي دل من گرچه دراين روزگار
جامه رنگين نمي‌پوشي به كام
باده رنگين نمي‌نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مِي كه مي‌بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

 

و اين سه خط را با خود تكرار ميكنم :

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

 

از دوراهي روستاي افجه به سمت افجه كه مي رويد باغات زيباي گيلاس با شكوفه هاي سفيد رنگ خود دره را با مخملي از گل پوشانده  اند . در شمال روستا ، قله ساكايي كه در زمستان با برفي سنگين پوشيده شده بود اكنون عريان در پشت روستا ايستاده است . با گذر از پيچ و خم جاده و تماشاي باغات زيباي گيلاس به روستا مي رسيم .

پس از توضيحات سرپرستان برنامه ، ساعت 8:15 تيم صعود قله به دليل اينكه بتواند سر موعد صعود نموده و به هنگام بازگشت به ديگر دوستان بپيوندد از تيم طبيعت گردي جدا شده و به سرعت به سمت دشت به راه مي افتد .

نسيمي خنك در دره در حال وزيدن است و كشاورزان و باغداران نيز به سختي مشغول كار . آب رودخانه كه از ميان روستا ميگذرد بسيار بالا آمده است ، براي گذر از آن با كمي مشكل مواجه مي شويم ولي نهايتا با يافتن پلي كه كمي بالاتر بر روي رود گذاشته شده است از آن عبور ميكنيم .

ابتداي حركت ، تيمي كه قصد صعود به قله را دارد 11 نفر است اما هنگامي كه به دشت مي رسيم و قصد صعود داريم 2 نفر از همنوردان از صعود انصراف داده و به تيم طبيعت گردي ملحق ميشوند . ساعت 9:15 الي 9:30 تمامي گروه صعود به دشت ميرسد و پس از صرف صبحانه ساعت 10 از روي يال جنوبي قله ريزان به سمت قله حركت را آغاز ميكند . به هنگام حركت تيم قله تقريبا آخرين نفرات گروه طبيعت گردي نيز به دشت ميرسند .

روز رمين پاك را با هواي آفتابي و بهاري تجربه ميكنيم كه در برخي ساعات روز با گذر ابرها از روبروي آفتاب سايه باني بر دشت و منطقه گسترده ميشود .

براي رسيدن به قله ريزان از دو يال اصلي ، ميتوان به قله دست يافت ، اولين يال تقريبا شرقي غربي است و در شرق قله قرار داردكه تا قله امتداد دارد . اما يالي كه در جنوب قله قرار گرفته است جنوبي شمال غربي است كه اين يال شيبي تند تر از قبلي دارد اما مسيري كوتاه تر .

پس از سوار شدن بر روي يال با تماشاي مناظر زيبايي بهاري كه دست طبيعت بر همه جا گسترده است آرام آرام ارتفاع مي گيريم . گلهاي بهاري سر از زير برف بيرون آورده اند و دامنه كوهستان را پوشانده اند به همراه  برفهايي كه كم كم از شرم آفتاب آب شده و در زمن فرو ميروند .

مسير در اكثر نقاط عاري از برف است ، فقط در چندين نقطه بر روي يالها برف مشاهده ميشود كه نشان از اين دارند در زمستان براي خود نقابي بوده اند اما اكنون تنها آثار آن باقيست . در بين مسير چند كوهنورد را مي بينيم كه از يال ديگر صعود كرده اند و از اين يال در حال فرود هستند و دو كوهنورد ديگر را در حال صعود كه تا قله با ما هم همراه ميشوند .

با چنديدن بار توقف براي استراحت در بين مسير ، بالاخره ساعت 13 بر روي قله مي ايستيم ، قله پوشيده از برف است و بادي نه آنچنان شديد بر آن بلندا در حال وزيدن . حدود 15 دقيقه اي بر روي قله مي ايستيم و سپس با پارچه نوشته اي كه به همراه آورده ايم به مناسبت روز زمين پاك چند عكس يادگاري مي گيريم . و به سمت دشت سرازير ميشويم .

به كلمه پارچه نوشته كه رسيدم نتوانستم از بي توجهي سازمان محيط زيست بگذرم :

طي نامه اي رسمي از سازمان محيط زيست تعدادي كيسه زباله و تابلو و بروشور بمناسبت اين روز از طرف گروه دخواست نموديم اما دريغ از پاسخي ؟؟

به هر روي در كشوري كه براي چنين مناسبتهايي پروژه هايي آنچناني تعريف شده و بودجه هايي آنچناني خرج مي شود ، به گمانم هزينه چند عدد كيسه زباله و بروشور و كاتالوگ نبايد كمر شكن باشد ؟

ساعت 14:30 به كنار ديگر دوستانمان در دشت بر ميگرديم كه طي اين مدت دشت را گشته اند و آقاي زماني مسيرهاي صعود قلل منطقه را براي آْنها توضيح داده است و در حال صرف ناهار هستند .

آنها پس از صرف ناهار ، براي پاكسازي دشت ميروند و ما نيز به آنها قول ميدهيم كه پس از صرف ناهار به آنها بپيونديم ، و بعد از ناهار به وعده خود عمل ميكنيم ،  از محوطه اصلي دشت كه چمنزاري است زيبا حدود 20 كيسه بزرگ ، زباله جمع آوري ميكنيم .

البته براي ايجاد انگيزه بيشتر در دوستان ، ابتداي اين طرح اعلام ميكنيم كه به دو نفر از دوستان به قيد قرعه دو عدد كيف كمري هديه داده خواهد شد . كه در پايان برنامه خانم زرجام و آقاي حيدري برنده اين قرعه كشي مي شوند .

ساعت 16:30 دشت را به همت دوستان پاك تر از هنگامي كه آمده ايم ترك ميكنيم و در بين مسير چندين كوهنورد ديگر را مي بينيم كه آنها نيز مشغول پاكسازي مسير هستند، اميد كه فرهنگ ما ايرانيان بگونه اي تغيير يابد كه ديگر اكثريت مردم زباله ساز نباشند و گروهي زباله جمع كن ؟!! و هر ايراني واقعا ايران را  ، و نه تنها شهر خود را خانه خود بداند!!! ( هر چند كه شهرمان نيز خانه ما نيست! )

ساعت 17:30 به كنار اتوبوس مي رسيم و پس از جمع كردن كيسه هاي زباله در داخل يكي از محفظه هاي زباله كه شهرداري تعبيه نموده است روستاي افجه را به سمت تهران ترك مي كنيم .

ساعت 19:30 از كنار پل سيد خندان از دوستان جدا مي شويم به اميد ديداري مجدد .

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:5  توسط شادفر  | 

غار رودافشان

غار رودافشان

 

      در كوهستان البرز مركزي در شهرستان دماوند روستاي سرسبزي وجود دارد با باغات وسيع و  چشمه سارهاي فراوان و رودي پر آب كه چشمان هر بيننده اي را خيره مي‌سازد  اين روستا رود افشان نام دارد. در جنوب اين روستا  غار زيبايي خودنمايي مي‌كند به نام غار رودافشان. وقتي از تهران به سمت فيروزكوه خارج مي‌شويم در مسير جاده دماوند  در 45 كيلو متري فيروزكوه به يك جاده فرعي مي‌رسيم به نام جاده سيدآباد كه در سمت راست جاده قرار دارد.پس از طي نيم ساعت راه  آسفالت به يك جاده خاكي مي‌رسيم كه پس از نيم ساعت ما را  مستقيما به روستاي رودافشان مي‌رساند. از آنجا پس از گذشتن از يك رود پر آب و پشت سر گذاشتن شيب نسبتا تندي در مدت يك ربع ساعت به دهانه عظيم غاري بر مي‌خوريم كه بزرگي و زيبايي آن  هر بيننده‌اي را متحير مي‌كند .

     درون غار ، تاريكي و سكوت محض حكمفرماست و فقط گاهي قطرات آب براي ثانيه‌اي سكوت را مي‌شكند. درون غار پوشيده از مواد آهكي است كه به صورت قنديلهايي از سقف غار آويزان شده است.

غار رودافشان در استان تهران و در ۱۱۷ كيلومتري شهر تهران و ۴۵ كيلومتري شهر فيروزكوه و در مجاورت روستايي به همين نام واقع است.غار در دامنه شمالي دره رودافشان قرار دارد. رودخانه دليچاي در ژرفاي دره جريان دارد و آب درياچه هاي تار و هوير را كه حاصل ذوب يخچال هاي قره داغ است ، به رودخانه حبله رود مي برد. دهانه غار در ارتفاع ۱۸۰۰متري از سطح دريا و در داخل گودي بزرگي به قطر حدودا ۱۰۰متر قرار گرفته است و تنها از لبه گودي قابل مشاهده است . اختلاف ارتفاع دهانه غار و بستر رود حدود ۲۰۰ متر است. دهانه غار بسيار وسيع و قوسي شكل است و به درازاي ۴۰متر و بلندي ۱۲متر است.

نخستين تالار عظيم غار به قطر ۸۰ در ۱۰۰متر و بلنداي ۲۵متر بعد از دهانه قرار دارد . به علت استحكام لايه ها اثري از شكستگي و يا سنگ قابل سقوط در آن ديده نمي شود.اين اعتقاد وجود دارد كه هزاران سال قبل رودخانه همسطح دهانه غار بوده و احتمالا قسمتي از آب رودخانه دليچاي وارد دالان هاي غار شده و باعث گسترش و وسعت غار شده است. وجود تعدادي ايوان ساخته شده با سنگچين و مقاديري خرده سفال، نشانه سكونت انسان ها در غار در روزگار گذشته است.تالار دوم پس از يك ديواره سنگچين قرار دارد و داراي ابعادي حدود ۶۰در ۵۰ و بلنداي ۲۰ متر است و فاقد هر گونه غارسنگ ( ساختارهايي كه در اثر انحلال و رسوبگذاري كاني ها در خلال جريان آب در داخل غار ها ايجاد مي شود،مانند چكيده و چكنده) است.تالار سوم داراي ابعادي در حدود ۵۰ در ۴۰ و بلنداي ۱۵ متر است. سرتاسر اين تالار از چكيده ها و چكنده هاي زيبا و ستون ها و آبشارسنگ هاي خارق العاده است. چكنده هاي نيزه اي و گل كلمي در سرتاسر سقف اين تالار ديده مي شود.در ادامه مسير اصلي غار يك پلكان آهني ما را به دهليزي مي رساند كه دخمه بزرگي به ابعاد 6 در ۴ متر و ارتفاع ۳ متر در انتهاي آن واقع است. يك حوض آب و ستوني در وسط آن در دخمه ديده مي شود. اين دخمه را آناهيتا (الهه آبياري و باروري ) نام نهاده اند.در ادامه مسير اصلي پرتگاه هاي فراواني وجود دارد و مسير پس از حدود ۱۶۰متر به دالان انتهايي غار مي رسد كه طول آن ۱۰ متر است و در ارتفاع ۱۷۵۰متري سطح دريا و ۵۰ متر پايين تر از ارتفاع دهانه غار است. طول غار در مسير اصلي حدود ۵۵۰ متر است.

 

منبع : سايت بهارستان – با کمي تغيير ( فاصله رود افشان از تهران و فيروزکوه اصلاح گرديد )

  

 

ديدار از غار رودافشان

 

غار رود افشان با بزرگترين دهانه غار در خاورميانه و زيباترين غار استان تهران با فاصله اي دو ساعته ميتواند ميزبان طبيعت دوستان و گردشگران استان باشد به شرطي که در و ديوار غار از يادگاريهاي آنها آکنده نباشد و چکنده هاي و چکيده هاي آن توسط آنان به يغما نرود ؟

استان تهران مجموعا چهار غار معروف دارد که براي بيشتر کوهنوردان و طبيعت دوستان شناخته شده است . غار رودافشان – غار بورنيک – غار يخ مراد – غار گل زرد

از آنجا که شخصا غار گل زرد را نديده ام نمي توانم غار رودافشان را با اين غار مقايسه کنم ،  اما از نظر زيبايي و بزرگي تالارها هيچکدام از غارهاي يخ مراد و بورنيک نمي تواند هم پاي غار رودافشان باشند . چرا که بيشتر ديوارهاي غار رودافشان را استلاگميت و استلاگتيت ها پوشانده است و از طرفي وجود برخي حوضچه هاي آب ، بر زيبايي اين غار افزوده است . و نکته ديگري که ميتواند بر جاذبه اين غار بيفزايد وجود انبوه خفاشاني است که هنوز در اين غار زندگي ميکنند . چيزيکه در دو غار ياد شده به راحتي نمي توان يافت . اما مورد ديگري که اين غار را از سه غار قبلي متمايز مي کند مجهز بودن اين غار به سيستم روشنايي است که از دو ديد قابل بررسي است . وجود اين روشنايي از طرفي بلاي جان اين غار شده است و به غير از کوهنوردان و غارنوردان پاي گردشگرنماها را نيز بدان گشوده است که به راحتي ميتوان ميزان خسارتهاي وارده بر اين غار را با غارهاي يخ مراد و بورنيک مقايسه کرد ، به هر گوشه غار که بنگريد يادگاريهاي حسين کرد و علي کچل و نقي خوشگل و .... را مي توانيد ببينيد . يادگاريهايي که واقعا با اسامي همخواني کامل دارند ، اما دردي که قابل تامل بود وجود برخي يادگاريها از چند گروه کوهنوردي بود که جاي سئوال داشت ؟ آيا واقعا گروه کوهنوردي به نوشتن يادگاري با رنگ بر روي ديواره اي مملو از استلاگميت که چند ميليون سال براي ساخته شدن آن زمان صرف شده است نيازمند است ؟ 

جفاي رفته بر غار زياد بود که غير از اين نيز پيش بيني نميشد ، البته ديگر ما عادت کرده ايم هرجا که پاي ايراني رسيده باشد مطمئن باشيد اثري از خرابکاري او خواهيد يافت . اين ديگر جزيي از فرهنگ ما ايرانيان است . مطمئنا استخوانهاي نحيف و پوسيده  فردوسي در طوس ميلرزد زماني که اين شعر او را مي خوانند و  « هنر نزد ايرانيان است و بس » حرکت ديگري از ايرانيان سر ميزند.

 

 

گزارش برنامه :

تاريخ اجرا : 25 فروردين 1385

تعداد نفرات : جمعا 26 نفر

سرپرست : خانم حسني

براي ديدن زيباييهاي طبيعت غار رودافشان و همچنين زشتيهاي دست غارتگر طبيعت نادوستان جمعه مورخ  25 فروردين ماه سال 1385 بوسيله دو دستگاه ميني بوس با گروه ستاک همراه مي شويم .

طبق برنامه از پيش تعيين شده و زمان اعلام شده دو ايستگاه براي حرکت در نظر گرفته شده است ايستگاه ميدان آزادي ساعت 5:20 صبح و ساعت 5:40 پل سيد خندان ، باز هم طبق عادت ما ايرانيان ساعت 5:20 دقيقه ما تبديل به ساعت 5:45 دقيقه ميشود و از آزادي ساعت 5:45 به سمت سيد خندان حرکت مي کنيم . و ساعت 5:45 سيد خندان نيز بالطبع به ساعت 6:30 تبديل مي شود .

طبق اسامي ثبت شده 30 نفر ثبت نام نموده اند اما متاسفانه به هنگام حرکت 4 نفر بدقولي ميکنند و  ما را به فکر چاره اي براي حل معضل تعداد نفراتي که ثبت نام ميکنند و نمي آيند مي اندازد ؟ چرا که تبعات اين لغو کردن برنامه گريبانگير ديگر افراد شرکت کننده و همچنين سرپرست برنامه ميشود .

به هر روي با دو دستگاه ميني بوس به سمت جاده فيروز کوه به راه مي افتيم . بدون بروز مسئله خاصي و در هوايي بهاري و آفتابي که خنکاي صبح آن واقعا جان افزاست و ديدن مناظر باغات شکوفه زده اطراف جاده به شهرستان دماوند مي رسيم . در شهرستان دماوند براي خريد وسايل مورد نياز افراد گروه توقفي کوتاه داريم .

حدود نيم ساعت پس از خروج از شهرستان دماوند تابلوي کوچکي در سمت راست جاده با چند خانه کوچک در اطراف جاده نشان از روستاي سيد آباد دارد . روستايي که از آن تا شهرستان فيروزکوه تنها 45 کيلومتر راه مانده است . ساعت 8:30 به اين دوراهي      مي رسيم .

 ازاينجا جاده اي آسفالته و کوهستاني که رودي کوچک در سمت راست آن وجود دارد ما را به سمت روستاي رود افشان رهنمون ميکند . پس از طي 10 کيلومتر جاده آسفالته ، جاده اي خاکي در سمت چپ جاده اصلي وجود دارد که تابلويي فلزي در کنار آن نشان دهنده مسير رودافشان است  . در کنار اين جاده خاکي پلي در دست احداث است که اگرتکميل شود امکان رفت و آمد اتوبوس نيز مهيا خواهد شد اما اکنون فقط ميني بوس و خودروهاي سواري امکان رفت و آمد از اين جاده را دارند .

ساعت 9:15 به روستاي رود افشان مي رسيم . روستايي کوچک که در کنار يکي از شعبات رودخانه حبله رود قرار دارد و فصل بهار آن فرا رسيده است ، درختان شکوفه کرده اند و برگهاي تازه آورده اند و زمين دوباره جان تازه اي گرفته است . شکوفه هاي صورتي رنگ هلو و سفيد رنگ سيب در همه جاي روستا ديده ميشود و کشاورزاني که کار آنها شروع شده است و همگي گرم کارند .

با توضيحات سرپرست برنامه سرکارخانم حسني ، به سمت رودخانه ميرويم تا براي صرف صبحانه تا ساعت 10 در کنار رود باشيم . دوستان نيز در زير سايه درختان مشغول صرف صبحانه ميشوند و عکاسان نيز از اين مناظر زيباي بهاري نمي توانند بگذرند و به دنبال سوژه هاي خود مي روند .

ساعت 10 مجددا خانم حسني ، موارد ايمني مربوط به وارد شدن به غار را توضيح ميدهد و پس از آن از روي پل چوبي کوچکي که بر روي رود ساخته شده است رو بسوي جنوب دهکده ميرويم . از مسيري شيب دار به سمت بالاي کوه ميرويم . مسيري که براي کم کردن شيب آن بصورت زيگزاگ تراورس شده است و پاکوبي کامل ساخته شده است . البته کمي بالاتر و در نزديکي دهانه غار مسير سنگ چين شده است . به بالاي مسير که ميرسيم و دهانه غار را مي بينيم واقعا به بزرگ بودن دهانه آن ايمان مي آوريم . خصوصا اگر دهانه غارهاي ديگر را ديده باشيد تصديق خواهيد کرد که گويي زمين دهان باز کرده و منتظر بلعيدن هر چيزي است .

لباسهايمان را تعويض ميکنيم تا هم لباس اصليمان کثيف نشود و هم اينکه از سرماي درون غار در امان باشيم . بالاخره ساعت 10:30 به ترتيب و با مراعات تمام شرايط ايمني وارد غار ميشويم . آقاي جوهرچي که قبلا غار رودافشان را آمده است به عنوان سرقدم وارد غار مي شود و دوستان باتجربه تر نيز در بين دوستان ديگر قرار ميگيرند تا بتوانند دوستان جديد را حمايت کنند .

وارد غار مي شويم تقريبا از همان ابتداي مسير چکنده ها و چکيده ها را در ديواره هاي غار ميتوانيد ببينيد ، استلاگميتهايي که کاملا مرطوب مي باشند و از نوک بعضي از آنها آب ميچکد . مسير اصلي تالار بدليل رفت و آمد بسيار ، کاملا مشخص است ، خصوصا اينکه سيم کشي و تعبيه چراغ مسير اصلي را کاملا مشخص نموده است .

بدون وارد شدن به مسيرهاي فرعي به سمت آخرين تالار غار مي رويم ، ساعت 12 در انتهاي غار هستيم .

در انتهاي غار که کمي تاريکتر از راهروهاي قبلي است توقف مي کنيم . چرا که از اينجا جلوتر ديگر نمي توان رفت ، البته در انتهاي اين تالار ورودي ديگري وجود دارد که ميتوان به داخل آن رفت اما مسيري است تقريبا فني .

کف انتهاي تالار با توجه به تجمع خفاشها در سقف تالار ، مملو از فضولات آنهاست بگونه اي که بعضي نقاط شديدا لغزنده شده است .

در تاريکي انتهاي غار حدودا 3 دقيقه سکوت اختيار مي کنيم ، اما با تجربه ديگر غارها اين سکوت آنچنان نمي تواند ما را مجذوب کند چرا که نور چراغها آن ظلمات مخصوص غار را از بين برده است و از طرفي گروه ديگري که وارد غار شده است با صدايي بلند در حال صحبت کردن هستند .

به هر حال پس از اين سکوت چند دقيقه اي ، حدود 10 نفر با اجازه سرپرست به سمت دالان انتهايي غار مي رويم تا از آنجا نيز بازديد کنيم . يک به يک وارد اين دالان ميشويم ، حدود 10 متري مي توان بصورت نشسته گذر کرد اما از آن به بعد بايد کرم وار خزيد .

در اين سوراخها اتفاق جالبي مي افتد ، آقاي دانايي که پيشاپيش اين گروه رفته است وارد يکي از اين راهروهاي تنگ ميشود تا با خزيدن راهي بيابد و بنده نيز که در انتهاي اين نفرات هستم از درون سوراخ ديگري مي خزم پس از چند متر خزيدن هر دو به يک نقطه مي رسيم !

با توجه به اينکه طبق هماهنگي با سرپرست بايد تا ساعت 12:20 به کنار ديگر دوستان بازگرديم مجددا راه آمده را باز ميگرديم و. به ديگر دوستان مي پيونديم . اما هيجان رفتن مابقي آن راهروها در جان ما سه نفر افتاده است ( دانايي و زماني و شادفر ) لذا مجددا از خانم حسني اجازه گرفته و اعلام ميکنيم که تا ساعت 13:30 هر سه نفرمان در دهانه غار به آنها خواهيم پيوست . لذا مجددا وارد همان سوراخهاي تنگي ميشويم که در برخي نقاط بايد بصورت کرم خود را به شکل همان سوراخ و راهرو در بياوريم . از آنجا که وسايل فني به همراه نداريم بدنبال يکي از نخهايي که گروههاي قبلي در مسير جا گذاشته اند مي رويم . پس از حدود 20 دقيقه تقلا کردن و از اين سوراخ به آن سوراخ خزيدن نهايتا دوباره سر از همان مکاني در مي آوريم که ابتداي کار وارد سوراخ شده بوديم . با توجه به اينکه وسايلي در اختيار نداريم بيش از اين اصرار بر وارد شدن مجدد به اين سوراخهاي تنگ و تاريک نمي کنيم و به دنبال ديگر دوستان که در حال بازگشت هستند مي رويم .

از دور صداي آخرين نفرات آنها را مي شنويم ، با سرعت کمتر اين بار از برخي دالانهاي فرعي غار نيز بازديد مي کنيم . در اين ميان آقاي جوهرچي ( ظاهرا پروژه کارآموزي عکاسي دارند ) دست از سر چکنده ها و چکيده هاي غار برنمي دارد و از تمامي نقاط غار عکس برداري ميکند ، به گمانم نقطه اي از غار بدون عکس نمانده باشد !!

به هر روي کشان کشان ساعت 14:30 آقاي جوهرچي را از غار بيرون مي آوريم تا به کنار ميني بوس ها برويم . زيرا طبق گفته سرپرست براي صرف ناهار کمي پايين تر در کنار چشمه توقف خواهيم کرد . لذا بعد از اينکه همه دوستان گرد هم مي آيند حدود ساعت 15 سوار ميني بوسها مي شويم .

حدود 10 دقيقه پايين تر در کنار رودخانه از ميان تخته سنگها دو چشمه بزرگ خارج ميشود که چند خانواده به غير از ما نيز در آنجا اطراق کرده اند ، ما نيز از ميني بوس پياده مي شويم تا در سايه درختان اين باغ زيبا ساعتي استراحت کنيم . دسترسي به چشمه کمي مشکل است ، لذا چند تن از دوستان ظرف آب مابقي افراد را با خود مي برند تا آب کنند .

هواي بهاري ، سايه درختان ، صداي دل انگيز رودخانه اي که در کنارتان در حال جوش و خروش است مطمئنا اشتهايتان را باز خواهد کرد .....

پس از صرف ناهار با توجه به اينکه مقداري زمان داريم کمي استراحت مي کنيم  و ساعت 17 براي رفتن آماده مي شويم . پس از جمع کردن وسايل و گرفتن چند عکس يادگاري دسته جمعي ، به راه مي افتيم .

هنوز به جاده آسفالته نرسيده يک از ميني بوسها پنچر ميشود ، البته مشکل تعويض لاستيک خيلي سريع مرتفع   مي شود و مجددا به راه مي افتيم .

هنوز تعداد گردشگران تهراني که روزهاي تعطيل به سمت جاده هاي اطراف تهران سرازير ميشوند آنچنان زياد نشده است و جاده فيروزکوه خلوت است ، البته رودهن و بومهن از اين امر مستثني هستند .

البته عمده مشکل اين ترافيک پل باريک موجود بر روي رود جاجرود است که به مانند قيفي بايد جوابگوي اتوبان دو سمت خود باشد ؟!!

نمي دانم هزينه تعريض اين پل چقدر است اما مطمئنا از هزينه بنزين و وقتي که در آنجا هرز ميرود خيلي کمتر است .

بدون بروز مسئله خاصي ساعت 19 به تهران و پل سيد خندان مي رسيم .  برخي از دوستان که مي خواهند به سمت ميدان  آزادي بروند با يکي از ميني بوسها عازم ميشوند . از ديگر دوستان نيز در همان پل سيدخندان خداحافظي ميکنيم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 22:36  توسط شادفر  | 

چابهار

 

« سواحل مهجور مانده خليج فارس و درياي عمان چشم براه مديريتي است در حد زيبائيهاي آن »

 

 مناظر طبيعي سواحل زيباي خليج فارس بدون شك ميتواند بيش از منابع طبيعي زير زميني آن براي ايران درآمد داشته باشد اما به شرط آنكه ......

تا بحال به سواحل جنوبي خليج فارس از جمله امارات سفر نكرده ام اما بي شك از ان مناطق به لطف تبليغات عربها عكس بسيار ديده ام نه تنها زمان 30 سال پيش سواحل جنوبي خليج فارس ( امارات ) با سواحل شمالي آن قابل قياس نيست بلكه زيبائيهاي فعلي آن نيز تنها به زور ديسكو ها و بارهاي آن به اروپائيان قالب ميشود . كه اگر اين دو را از سواحل امارات بگيريد چيزي از آن باقي نمي ماند .

آنقدر به طبيعت و اكوتوريسم ايران و علي الخصوص خليج فارس جفا رفت و رفت تا اينكه اسم خليج فارس را عوض كردند ، انگاه ما درون كشور در بوق و كرنا كرده ايم كه نام اين خليج « فارس » است و نه « عرب » . اما احدی نيست به اين دانايان بگويد كه :«  ايها الناس ما ميدانيم كه اين خليج فارس است اگر راست مي گوييد به دنيا بقبولانيد كه خليج فارس است و نه خليج عرب » اين اثبات نيز نيازمند سياست است و نه زور و شعار ، كه امارات و كشورهاي عربي با زور تبليغات و سياست توانستند نام چندين هزار ساله خليج فارس را در عرض 10 سال تبديل به خليج عربي بكنند .

بگذاريم و بگذريم اين درد را ، كه تكرار آن جز نمك بر زخم پاشيدن عايدي ديگري ندارد . به هر جاي اين سرزمين كه سر ميزني از سر و روي جاذبه هاي طبيعي آن جز نكبت و فلاكت نمي بارد كه با كمي توجه و يا سپردن بدست بخش خصوص ميشد سودي سرشار را نصيب دولت و بوميان منطقه نمود .

چرا بايد كودكان و اهالي « درگس » ( جهت اطلاع مسئولان ، اين روستا در استان سيستان و بلوچستان واقع شده است ) بجاي كار كردن در هتلهاي اطراف رودخانه سرباز و يا ديگر مراكزي كه ميتواند در كنار رودخانه سرباز و باهو كلات ساخته شوند بايد در ميان خار و خاشاك اطراف رودخانه پرسه بزنند و روز را با تلف كردن زمان به شب برسانند و شب را به روز .

به راستي كه حيوانات كشورهاي پيشرفته نيز از حيوانات كشور ما راحت تر زندگي ميكنند . گاندوهاي ( تمساح پوزه كوتاه ايراني ) رودخانه سرباز اگر در كشوري مثل كانادا بودند مطمئنا وضع و حالي بهتر از اين داشتند . چرا بايد توريست از تهران تا رودخانه سرباز براي ديدن گاندوها برود و حتي نگهبان محيط زيست نداند كه چگونه  ميتوان گاندوها را براي تماشا به كنار رود كشانيد .

چرا بايد اهالي «گواتر» كه ميتوانند به راحتي نان « جنگلهاي حرا » و « ساحل زيباي گواتر » را بخورند براي لقمه ناني چشم به راه ماهيان  درياي عمان باشند ، مگر او چه گناهي كرده است كه بايد در گواتر بدنيا بيايد و اينچنين با فلاكت زندگي كند و آن« عرب سوسمار ... » فقط به دليل توجه مسئولين كشورش نان سواحل امارات را بخورد .

از كجاي سواحل جنوب بگويم كه نوشتن در مورد زيباييهاي آن مطمئنا نياز به صد من كاغذ دارد . مطمئنا زيباييهاي سواحل خليج فارس و درياي عمان را با نوشتن و عكس و فيلم نمي توان تشريح كرد ، فقط بايد رفت و ديد و افسوس خورد كه چرا اين سواحل و اين زيباييها اينچنين مهجور باقي مانده اند .

البته داخل پرانتز به نكته اي نيز بايد اشاره شود كه بعضي اوقات از مهجور و ناشناخته ماندن اين چنين مناطقي بيشتر بايد خوشحال بود ، چرا كه وقتي حال و روز ديگر مناطقي كه بدون فرهنگ سازي و بدون آماده كردن مقدمات استفاده معقول از آن را مي بينيم ، متوجه ميشويم كه ناشناخته ماندن اين مناطق به نفع آيندگان اين سرزمين است . هنوز فراموشمان نشده است كه گردشگرنمايان چه به روز دشت لاله هاي واژگون ، تنگه واشي ، سواحل درياي خزر ( كه هيچ گردشگري رغبت نمي كند در ساحل آن پياده روي كند ) و بسياري مناطق ديگر آورده اند . اما تا كي وضعيت بايد چنين بماند . چرا بايد از استعدادهاي بالقوه استفاده نشود و چرا استعدادهاي بالفعل اين مرزو بوم نيز با بي تدبيري نابود شود .

به هر روي همانگونه كه در خطوط فوق بدان اشاره رفت نوشتن در اين زمينه نه كار اين قلم است و نه كار يك روز، و نه متاسفانه گوش شنوايي هست ، كه اگر بود قبل از ما بسيار گفته اند و نوشته اند .

 

سفري به ديار سيستاني ها و بلوچها

تاریخ اجرا : ۰۲/۰۱/۱۳۸۵ الی ۰۸/۰۱/۱۳۸۵

سرپرست : شادفر - دانایی

تعداد نفرات : جمعا ۲۶ نفر

منطقه اجرایی : استان سیستان و بلوچستان

طبق معمول هر سال گروههاي كوهنوردي ، كه براي تعطيلات نوروز برنامه ايرانگردي را در تقويم خود مي گنجانند ، گروه كوهنوردي ستاك نيز برنامه ايرانگردي را در نظر گرفته است و اين بار سفر به سرزمين هميشه بهار « چابهار»

سرزميني كه به راحتي با سرمايه گذاري اندك  ميتوان بر امارات برتري داد ، سرزميني كه مملو از زيباييهاست و از چشم اروپائيان و تورستهاي دنيا دور مانده است ، سرزميني كه شايد مناظر مشابه آن را اگر نگوييم نميتوان يافت لااقل د ركمتر جاي دنيا ميتوان يافت .

 سواحلي صخره اي ، كه با ديدن آن هر بيننده اي  را به ياد سواحل جزاير دورافتاده فيلمهاي تخيلي مي اندازد ( و اگر بر بلنداي آن بايستيد يه ياد فيلم پاپيون مي افتيد ؟ ) سواحلي كه از اطراف « خليج پزم» تا ساحل« گواتر» ميتوانيد آن را ببينيد .

كوههاي مينياتوري يا « BadLand » يا « مريخي » كه هر سه نام واقعا با مسمي است ، كوههاي كه در برخي نقاط به ساحل دريا چسبيده است و هر بيننده طبيعت دوستي را مست و مدهوش خود ميكند .  كوههايي كه همگي از جنس گل ساخته شده اند و واقعا دست طبيعت به صورت تابلويي مينياتوري آن را ساخته است . و يا اگر علاقمند به فضا و فضا نوردي باشيد به محض ورود به منطقه به ياد سطح كره مريخ مي افتيد .

جنگلهاي حرا كه در گواتر ميتوان به ديدن آن رفت ، جنگلي كه شب به زير آب مي رود و روز هنگام ، از زير آب سر بيرون مي آورد ، جنگلي كه با پرندگان زيبايش مي تواند ميزبان هر توريستي باشد .

بندرهاي ماهيگيري قديمي « تيس» ، « بريس » و « پسابندر» كه به محض ورود به آنها احساس مي كنيد به هندوستان رفته ايد . مردمي كه به راحتي نمي توان زبان آنها را متوجه شد چرا كه از نظر فرهنگي بيشتر احساس غرابت با هندوستان ميكنند . زبان اردو ، موسيقي و فيلمهاي هندي و .... شاخصه اصلي زندگي آنهاست كه هر غريبه اي در اولين برخورد مي تواند تفاوتها را دريابد .

مسجد زيباي تيس كه با سبك معماري هندي ساخته و تزئين شده است و در ميان روستا و بندر قديمي تيس قرار گرفته است .

تپه گل افشان كه تنها نمونه موجود درايران است ، تپه اي كه از ظاهر اطراف آن  ميتوان دريافت كه در گذشته ، كل منطقه چنين خاصيتي داشته است زيرا كه خاك محوطه اطراف كاملا از جنس گل خروجي نوك تپه است . و همچنين نوع جهت گيري خاك منطقه حكايت از خروج اين خاكهاي سيماني رنگ از دل زمين دارد . اما هنوز يكي از دهانه هاي اين گل افشان ها باز است و ميتوان خروج گل را ، كه هر چند دقيقه يك بار با صداي خاصي همراه است ديد و شنيد .

براي ديدار تمامي اين زيباييها كه نيازمند زمان است و هواي مناسب ، بهترين فصل بهار است و تعطيلات نوروز . البته اگر جزء  قشر مرفهين هستيد توصيه ما اين است كه مسير 2400 كيلومتري تهران – چابهار را با هواپيما طي كنيد و رنج سفر زميني را بر خود هموار نكنيد . خصوصا كه ممكن است راننده و اتوبوسي آنچناني به قرعه شانس شما درآيد و مكافات سفر با اتوبوس چند برابر شود .

اما اگر مثل ما جزء قشر متوسط و فقير محسوب مي شويد ميتوانيد با سفري 30 الي 40 ساعته ( البته سفر ما بيش از 45 ساعت بطول انجاميد به دليل خوب بودن اتوبوس و راننده آن ؟!! ) با اتوبوس خود را به چابهار برسانيد و اگر با اتوميبل شخصي بخواهيد به اين سفر برويد ميتوانيد مسير را طي 18 الي 25 ساعت طي كنيد . به هر روي ساعت 1 بامداد 2 فرودين ماه سال 1385 سفري 7 روزه را به همراه 28 نفر آغاز ميكنيم كه شايد خاطرات آن تا سالها در ذهن تمامي افرادي كه در اين سفر همسفر شده بودند باقي بماند چه خاطرات شيرين آن و چه خاطرات تلخ آن .

بدليل طولاني بودن سفر به عنوان سرپرست برنامه ، با پيگيري از دوستان و آشنايان در ترمينال اتوبوسراني بدنبال كرايه كردن اتوبوسي مناسب مي روم و با بازديد از اتوبوسهاي موجود يكي از آنها را براي سفر انتخاب كرده و قراردادي با مسئول ترمينال مي بندم . و اكيدا توصيه مي كنم كه روز حركت اتوبوس ديگري به غير از اتوبوس مورد توافق نفرستد اما روز حركت ، همان بلايي كه فكرش را ميكرديم بر سرمان مي آيد و مي بينيم كه اتوبوس ديگري به غير از اتوبوس مورد توافق فرستاده شده است و در چنين مواقعي ، چيزي كه به جايي نرسد فرياد است . هر چه سعي و تلاش مي كنم كه مسئول ترمينال را بيابم و مشكل را حل كنم چيزي دستگيرم نمي شود . لذا ما مي مانيم و اتوبوسي كه 7 روز بايد تحمل كنيم .

 

روز سه شنبه مورخ 02/01/1385 :

اجبارا سفري را با اتوبوس و راننده آن آغاز مي كنيم كه هيچگاه آن را فراموش نخواهيم كرد . مسير تهران – كاشان را 4 ساعته طي ميكنيم و از همين جا تخمين مي زنم كه سفر ما بيش از برنامه ريزي اوليه طول خواهد كشيد . طي برنامه ريزي مسير رفت به چابهار را 30 ساعت در نظر گرفته ام اما سفر ما تا چابهار 44 ساعت بطول مي انجامد . كه خود اين سفر ، گزارشي مي طلبد 44 ساعته . براي صبحانه در نزديكي اردكان توقف ميكنيم . هر كسي براي خوردن صبحانه ميرود ، در اين هنگام بازي اول راننده شروع مي شود ، « پول صبحانه و ناهار ما را چه كسي حساب ميكند » اين جمله اي است كه با لهجه تركي در گوش من طنين انداز ميشود . طي چندين سال سفر هاي گروهي اولين بار است كه چنين چيزي مي شنوم . مگر طي قرارداد حرفي از اين مقوله زده شده است . از ما اصرار و از او انكار . اما ظاهرا برگ برنده در دست اوست ، و او مي داند كه نوروز است و اتوبوس يافتن در اين بيابان كار راحتي نيست و از طرفي افراد گروه را نمي توان به راحتي براي يافتن اتوبوسي جديد قانع كرد و چندين ساعت به امان خدا رها كرد . حدود يك ساعتي با او كلنجار مي رويم . چاره اي نيست ، به خاطر اينكه فرصت تهيه صبحانه و ناهار براي آنها را نداريم قبول ميكنيم كه مقداري بر هزينه توافق شده اضافه كنيم . مشكل دوم ما كه از همان كاشان ديده شده بود كم كم نمايان ميشود . اتوبوس در اكثر موارد بيش از 60 الي 70 كيلومتر نمي رود . هر چه بيشتر مي رويم عقب ماندن از برنامه هاي از پيش تعيين شده بيشتر عيان ميشود .

حدود ساعت 17 روز دوم فروردين ( سه شنبه ) به شهر رفسنجان مي رسيم . سه تن از دوستان اعلام ميكنند كه روز شنبه آتي بايد در تهران باشند . لذا اجبارا از ما خداحافظي كرده و از رفسنجان به تهران باز ميگردند . ساعت 21 به شهر كرمان مي رسيم . تعجب نكنيد ما ركوردي جديد در طي مسير ثبت نموده ايم ، مسير 12 ساعته تهران تا كرمان را در عرض بيست ساعت طي كرده ايم .

در شهر كرمان يكي ديگر از دوستان با توجه به تاخير ايجاد شده در برنامه اعلام ميكند كه در كرمان مي خواهد از گروه جدا شود اما تصميم او عوض ميشود و مي ماند تا خاطراتش با خاطرات سفر ما گره بخورد .

در شهر كرمان متوجه موضوعي ديگر مي شويم كه تا آن اندازه حد پيش بيني آن را نكرده بوديم . پليس و نيروي انتطامي اعلام ميكند كه رفتن  مسير بم تا چابهار را براي شب به هيچوجه پيشنها نميكند ، چرا كه همين شب گذشته اشرار منطقه ايرانشهر اتوبوسي را در مسير بم – ايرانشهر غارت كرده اند .

سوالي در ذهن همه ما نقش ميبندد :«  پس از گذشت 27 سال هنوز جاده هاي ما امنيت ندارند ؟  دليل اين ناامني چيست ؟ »

البته جواب اين سوال را پس از ديدن نيم ساعته شهر ايرانشهر و روستاهاي مسير اكثر دوستان درمي يابند .

به همين دليل تصميم ميگيريم در شهر بم چند ساعتي استراحت كنيم تا مابقي مسير را در روشنايي روز طي كنيم . نزديكي بم از پليس راه وضعيت شب ماني در بم را مي پرسيم متاسفانه جوابي كه مي شنويم ما را از ماندن در بم نيز مايوس ميكند . چرا كه وضع شب ماني در بم را خطرناك تر از ماندن در مسير بم – ايرانشهر مي دانند .

ازبم در تاريكي شب ميگذريم و از دور مي بينيم كه هنوز 90 در صد خانه ها همان خانه هاي پيش ساخته و كانكس هايي است كه دو سال پيش به آنان داده اند . با توجه به اين امر علت ناامني بم را نيز در مي يابيم . طبق توصيه نيروي انتظامي ، ارگ جديد بم را براي شب ماني انتخاب مي كنيم .

طبق شنيده هاي ما ارگ جديد بم براي توسعه گردشگري استان كرمان خصوصا ارگ بم ساخته شده است و همچنين بيشتر كارخانجات اتوموبيل سازي در اطراف اين شهرك قرار دارد . ارگ جديد بم كه شهركي است بسيار زيبا با امكانات كامل 12 كيلومتر بعد از بم قرار دارد .

امكاناتي كه در ارگ جديد مي بينيم به هيچوجه قابل پيش بيني نيست . شهركي با استانداردهاي جهاني . پليس و نيروي انتظامي كامل كه كل شهرك را پوشش داده است . پارك ، مسجد ، سرويس بهداشتي و .... همه چيز بيش از حد انتظار ماست . با هماهنگي با انتظامات شهرك براي شب ماني اجازه ورود به شهرك را مي گيريم . ساعت 24 وارد شهرك مي شويم به اميد اينكه ساعت 4 بامداد آنجا را به سمت ايرانشهر ترك كنيم .

پس از صرف شام و استراحتي دو سه ساعته در يكي از پاركهاي شهرك ، ساعت 4 بامداد 3 فروردين( چهارشنبه ) بيدار باش زده و ساعت 5 بامداد به سمت ايرانشهر به راه مي افتيم .

 

 روز چهارشنبه مورخ 03/01/1385 :

حدود 15 كيلومتر پس از ارگ جديد جاده دو راهي مي شود مسير شرقي به سمت زاهدان مي رود و مسير جنوبي به سمت ايرانشهر . متاسفانه بدليل عدم وجود تابلو ،حدود 10 كيلومتر اشتباها به سمت زاهدان مي رويم و پس از متوجه شدن اين اشتباه  سريع به سمت جاده ايرانشهر باز مي گرديم .

تمامي دوستان خسته اند و خواب آلوده ، همين كه از ارگ جديد سوار اتوبوس ميشوند اكثر آنها به خواب ميروند ، طلوع آفتابي نسبتا غم انگيز بر بيابانهاي كوير لوت سايه گسترده است . سكوت است و سكوت .

جاده اي آسفالته و دو بانده كه پس از وارد شدن به آن ، در خلوت خود از شب ماني در ارگ جديد اعلام رضايت ميكنم . جاده اي كه شايد به جرات بتوان گفت تا ايرانشهر حدود 50 خودرو در آن مشاهده شد . كه نيمي از آنها نيز كاميون و يا اتوبوس بودند . پس از كمي طي طريق در بيابان به مناطق كوهستاني اطراف بزمان مي رسيم . مناطقي كوهستاني كه كاملا خشك و لم يزرع است و تفكر زندگي كردن و يا حتي گذر از آن  درفصل تابستان مو به تن انسان سيخ ميكند . در طول مسير چندين برجك و پاسگاه نيروي انتظامي ديده ميشود كه در دست احداث مي باشد ، تا شايد با وجود اين پاسگاه ها از شدت حضور اشرار منطقه بكاهد . البته كه اين كار امري است پسنديده ، اما آيا واقعا با پاك كردن صورت مسئله مي توان اشرار و قاچاقچيان منطقه را از بين برد . مطمئنا اين مردمان فقير( چه ازمنظر فرهنگي و چه از منظر اقتصادي ) اگر غني شوند ديگر نيازي به شرور بودن و قاچاقچي بودن نيست چرا كه براي گذران زندگي خويش نيازي به شرارت ندارند .

به هر صورت به ايرانشهر ميرسيم . بدون توقف ايرانشهر را به سمت چابهار ترك مي كنيم .

هنوز راننده از سماجت خود دست برنداشته و با سرعتي لاك پشتي به سمت چابهار حركت ميكند . طبق پيش بيني ما مسير ايرانشهر تا چابهار را مي بايست 4 الي 5 ساعته برويم . اما پليس راه و چند تن از محلي ها اعلام ميكنند كه به علت كوهستاني بودن مسير و همچنين خطرناك بودن برخي پيچهاي جاده بايد با احتياط كامل برويم . چيزي كه بعد از ايرانشهر كاملا مشاهده ميشود . از ايرانشهر ديگر زمين خسيس نيست و دست و دلباز مي شود ، چرا كه رودخانه سرباز و شعبات آن در اين منطقه كوهستاني جاري هستند . كوهستاني كه شايد نتوان مشابه آن را در ايران يافت . كوههاي با ساختار منحصر بفرد و جالب . كوههاي اكثرا نوك تيز و كله قندي شكل و سياه رنگ و به هم پيوسته . شايد تنها عكس و فيلم بتواند گوياي زيبايي اين منطقه كوهستاني باشد . در اطراف جاده نخلستانها و باغات را ميتوان ديد كه از نعمت وجود رودخانه سرباز در منطقه پا گرفته اند .

 طبق اطلاعات دريافتي و همچنين تابلوهايي كه در كنار برخي آبگيرها وجود دارد از اينجا به بعد ميتوان تمساح ايراني كه به گويش محلي « گاندو » خوانده ميشود در اين آبگيرها و در رودخانه سرباز مشاهده نمود . اما از آنجا كه براي ديدن گاندوها با محيط باني روستاي درگس هماهنگي لازم به عمل آمده است توقفي در بين راه براي ديدن گاندوها نداريم . در نزديكي سرباز براي خريد وسايل ناهار و همچنين كمي استراحت توقفي كوتاه ميكنيم . روستايي كاملا به سبك هندي و حتي با زبان هندي بگونه اي كه براي فهميدن زبان فارسي آنها بايد به دقت به گويش آنها گوش فرا داد .

سرباز را به سمت درگس ترك ميكنيم . از درگس تا چابهار ديگر راهي نيست ، البته با اين راننده و اتوبوس اميدواريم كه راهي نباشد. حدود ساعت 17 به روستاي درگس ميرسيم . روستايي كه فقر از در و ديوار آن ميبارد . روستايي كه به نعمت حضور گاندو در رودخانه باهو كلات ( رودخانه سرباز تا شهر سرباز با نام سرباز خوانده ميشود اما پس از آن به باهو كلات تغيير نام ميدهد ) ميتوانست بسيار متنعم تر باشد و حال و روزي بهتر از اين داشته باشد . اما افسوس و صد افسوس كه اين امر تنها نيازمند كمي درايت است و بس اما« درايت » متاعي نيست كه به راحتي در اين ملك بتوان يافت .

با هماهنگي كه جناب آقاي دانايي با محيط باني درگس و همچنين سازمان محيط زيست استان سيستان و بلوچستان به عمل آورده است به همراه يكي از كاركنان مهربان درگس ‍، جناب آقي « خضرايي » به كنار رودخانه باهوكلات مي رويم تا شايد گاندو ها را ببينيم . اما طبق گفته آقاي خضرايي اين ساعت براي ديدن گاندوها مناسب نيست چون بعد از ظهر و خصوصا هنگام غروب آفتاب گاندوها به داخل آب ميروند و بيرون نمي آيند . و پيرو اين قضيه اعلام ميكند كه بهترين زمان براي ديدن گاندوها صبح و حداكثر تا ساعت 10 صبح است كه هنوز هوا گرم نشده است . لذا ما نيز بخاطر اينكه هنوز ناهار نخورده ايم و خسته نيز هستيم به كنار رودخانه ميرويم تا هم غذايي بخوريم و هم استراحتي بكنيم . در كنار رودخانه حدود 10 الي 15 بچه بلوچ مي بينيم كه از ديواره سنگي كنار رودخانه بالا و پايين ميروند . ديواره كه اگر از آن پرت شوند مطمئنا با حوادثي دلخراش روبرو خواهند شد . با ديدن ما همگي به كنار ما مي آيند .

كودكاني كه اوقات فراغت آنها در كنار اين رودخانه به هيچ و پوچ ميگذرد ، آنگاه انتظار ميرود كه اين كودكان بجاي شرور شدن دكتر و يا مهندس شوند ؟

به هر روي كودكاني هستند با تمام سادگي دوران كودكي و شور و شوق مخصوص اين سنين ، با ديدن دوربين عكاسي و فيلم برداري بچه هاي گروه ، جنب و جوش آنها دو چندان ميشود و همه آنها ميخواهند جلوي دوربين ژستي بگيرند و عكسي بياندازند . ما نيز بدمان كه نمي آيد هيچ ، دوست داريم كه از اين بچه ها با لباسهاي محلي و در كنار رودخانه باهو كلات عكسي به يادگار ببريم . در حين عكاسي از آنها كمي هم با آنها به صحبت مي نشينيم . يكي از آنها اعلام ميكند كه خواهر 8 ساله  او را گاندو برده است و ديگر دوستانش نيز اين امر را تائيد ميكنند .

تا غروب آفتاب در كنار رودخانه سر مي كنيم و متاسفانه ، همانطور كه آقاي خضرايي گفته است گاندويي نمي بينيم . به هنگام راهي شدن به سمت مقصد نهايي «چابهار» در كنار كودكان بلوچ عكسي به يادگاري ميگيريم و در تاريكي شب مسير حدودا 180 كيلومتري باقيمانده را طي ميكنيم تا بالاخره به چابهار برسيم .

پس از رسيدن به چابهار اولين فكري كه به ذهنم خطور ميكند تعويض اتوبوسي است كه طي 48 ساعت ما را از تهران به چابهار رسانده است . طي هماهنگي قبلي دوست خوبمان جناب آقاي « حسام يوسفي » براي اسكان ما منزلي را در نظر گرفته است كه اين هماهنگي توسط شخصي بنام آقاي « عليزاده » انجام شده است كه طي اين سفر زحمات بسيار بر او تحميل كرديم كه جا دارد در همين جا تشكري از صميم قلب از جانب صاحب اين قلم و تمامي دوستان شركت كننده در برنامه نثار ايشان كنم . جواني متشخص كه با تمام مشغله كاري و اداري ، هر زمان  كه به كمك او نيازمند بوديم با حضور  خود باعث دلگرمي ما ميشد.

نكته جالب توجه ديگري كه به هنگام ورود به چابهار جلب توجه ميكرد تبليغات بسيار خوب و گسترده شهرداري و سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري چابهار براي مسافران بود كه با انواع  بروشور و تبليغات به معرفي  جاذبه هاي شهر چابهار و اطراف آن پرداخته بودند . پس از اسكان در منزل مورد نظر همگي دوستان خستگي راه را با حمامي گرم و البته با عجله از تن به در ميكنند به خواب ميروند تا روز بعد به ابتداي اجراي برنامه از پيش تعيين شده برسيم .

براي خريد شام به همراه آقايان دانايي و حسام به شهر ميرويم تا شام تهيه كنيم و همچنين به دنبال اتوبوسي جديد برويم . پس از پرس و جو از يكي دو تعاوني متوجه مي شويم كه اجبارا بايد اتوبوس خودمان را تحمل كنيم . چون اتوبوسي بدتر از شرايط اتوبوس خودمان ، كرايه اي يك و نيم برابر كرايه اتوبوس خودمان را مي طلبد . لذا دست از پا درازتر باز ميگرديم .

  

 روز پنجشنبه مورخ 04/01/1385 :

صبح به همراه آقايان دانايي و زماني كمي زودتر از ديگر دوستان بيدار مي شويم و بساط صبحانه را آماده ميكنيم و ساعت 7 صبح نيز بيدار باش عمومي اعلام مي كنيم تا ديگر دوستان نيز بيدار شوند ، طبق برنامه اعلام شده بايد راس ساعت 8 صبح از خانه خارج شويم تا طبق برنامه بتوانيم به ديدن مناطق مورد نظر بپردازيم . با تاخيري 15 دقيقه اي سوار بر اتوبوس ميشويم و به سمت جاده كنارك به راه ميافتيم . يكي ديگر از مشكلاتي كه پيش بيني كرده بوديم گرفتن گازوئيل براي اتوبوس است ، زيرا در استان سيستان و بلوچستان سوخت ( بنزين و گازوئيل ) سهميه بندي شده است . براي گرفتن گازوئيل و بنزين مي بايست از مراجع ذي صلاح مجوز گرفت . البته با نشان دادن صورت وضعيت اتوبوس كه از تهران آمده ايم دفعه اول را زير سبيلي گازوئيل مي گيريم . اما براي ذفعات بعد مسئول پمپ بنزين درخواست مجوز ميكند .

به هرروي پس از زدن گازوئيل چابهار را به سمت كنارك ترك ميكنيم . البته طبق برنامه ابتدا بايد به ديدن گل افشان برويم كه در شمال غربي كنارك واقع شده است . طبق نقشه براي رفتن به كنارك از كنار بندر قديمي تيس بايد بگذريم ، ولي اشتباها وارد تيس ميشويم و از كنار مسجد زيباي تيس عبور مي كنيم كه با معماري خاص هندي ساخته شده و رنگ آميزي و تزئين شده است . طبق برنامه تيس را براي بعد از ظهر گنجانده ايم . لذا مسير را بازگشته و به سمت كنارك ميرويم . جاده اي كه ا زچابهار به سمت كنارك ميرود در كنار ساحل دريا قرار گرفته است ، جاده اي كه در سمت چپ آن كوههاي گلين كه همان كوههاي مينياتوري مي باشند قرار دارد و در سمت راست دريايي زيبا با سواحلي زيباتر . البته در اين قسمت از چابهار انتظار كوههاي مينياتوري را نداشتيم . چون طبق اطلاعات دريافتي اين كوهها در سمت شرق چابهار و در كنار جاده چابهار-گواتر قرار دارند . اما در اين جا نيز اين كوهها با رنگي سيماني در كنار جاده قد برافراشته اند .

نرسيده به كنارك دو راهي كهير را در پيش ميگيريم و به سمت كهير مي رويم . در روستاي كهير ، چادري براي مسافران نوروزي برپا شده است و دو جوان با لباس زيباي بلوچي بروشورهايي براي معرفي جاذبه هاي چابهار توزيع ميكنند . ا زروستاي كهير با آدرسي كه از آنان گرفته ايم به سمت گل افشان ها حركت ميكنيم .

 با پرس و جو كردن فراوان و كمي اشتباه رفتن مسير بالاخره تپه گلين ، گل افشان را پيدا ميكنيم . تپه اي كه تمامي خاك اطراف آن از جنس همين گلهاي خروجي دهانه تپه است . از تپه بالا ميرويم و بيرون آمدن گل را از دهانه آن به نظاره مي نشينيم . حدود ساعت 12 گل افشان را به مقصد ساحل پزم و كنارك ترك ميكنيم .

حدود ساعت 13:30 به كنارك مي رسيم . شهرستاني ساحلي و كوچك كه براي يافتن رستوران در اين شهر كوچك با مشكل مواجه ميشويم . طبق آدرسي كه از اهلي كنارك ميگيريم بزرگترين و بهترين رستوران اين شهر ، رستوران شيرازي است . پس از رسيدن به رستوران ، مغازه اي 12 متري را مي بينيم كه تنها 12 صندلي دارد و شايد كوچكترين جگركي تهران از آن بزرگتر باشد . چاره اي نيست ظاهرا بهترين رستوران در كنارك همين است و بس . 26 نفره داخل رستوران ميرويم و بصورت سلف سرويس و سرپايي ناهار را ميخوريم .

ساعت 14:30 به كنار ساحل و بندر پزم مي رويم . ساحلي رويايي كه اگر به تهران نزديك بود مطمئنا ، سواحل شمال بدون مشتري   مي ماند . طبق قرار بايد تا ساعت 16 ساحل را ترك كنيم تا بتوانيم در بازار كنارك نيز چرخي بزنيم .

اما زيباييهاي اين ساحل تا ساعت 17 ما را پابند ميكند . ساحلي شني و صخره اي كه براي ديدن زيبايي هاي آن به همراه آقايان دانايي و زماني بر بلنداي يكي از صخره هاي اطراف ميرويم . صخره هايي كه مقداري از مسير آن بايد دست به سنگ شد . لذا بدون اينكه به ديگران اطلاع بدهيم ، از بلنداي اين صخرها به نظاره زيبايي هاي طبيعت ساحل پزم مي نشينيم . نكته جالب توجه اين است كه در تمامي خاك اطراف ساحل فسيل ها و استخوانهاي حيوانات دريازي را به راحتي ميتوان يافت شايد بيش از تعداد سنگهاي زمين . از استخوان ماهيان بزرگ گرفته تا صدفها و ماهيان كوچك .

ساعت 17 ساحل را به قصد بازار كنارك ترك ميكنيم . در كنارك دو دسته بازار وجود دارد : بازاري كه اجناس چيني و ارزان قيمت ميتوان در آن يافت . و دركنار اين بازار ، بازاري ديگر وجود دارد كه اجناس دست دوم خارجي ( اصطلاحا تاناكورايي ) را درمعرض فروش گذاشته اند . از آنجا كه غروب آفتاب نزديك است و ديگر فرصتي براي رفتن به تيس نمانده است . لذا تا ساعت 19 دوستان در بازار كنارك مشغول به گشت و گذار ميشوند .

پس از گشت و گذار در بازار كنارك به سمت چابهار به راه مي افتيم . با توافق با دوستان قرار بر اين ميشود كه بدون رفتن به خانه ، مستقيما به سمت بازار آزاد چابهار برويم و هر كسي كه تمايل داشت شام را در همان بازار بخورد و ديگر دوستان ميتوانند شام را در خانه صرف كنند . حدود ساعت 22 بازار آزاد چابهار را ترك ميكنيم و به سمت منزل مي رويم .

بازاري كه از پنج مجموعه بازاز تشكيل شده است ، از نظر اجناس مطمئنا كيش و قشم برتر از چابهار هستند و از نظر قيمت نيزبه همين گونه است ، به همان اندازه كه قيمتها پايين باشد مطمئنا كيفيت نيز پايين است . شايد فقط چند مورد از اجناس را بتوان يافت كه نسبت به كيفيت و قيمتهاي موجود درتهران ارزانتر باشند . ( به عنوان مثال : چاي ، شكلات و كاكائو )

بدون اتفاق خاصي روز پنجشنبه را در چابهار سر ميكنيم . و اينچنين تنها مقداري از زيبائيهاي اطراف شهر چابهار را مشاهده ميكينم.

 

روز جمعه مورخ 05/01/1385 :

براي روز جمعه ديدار از سواحل زيباي گواتر ، جنگلهاي حرا ، كوههاي مينياتوري و تالاب ليپار در نظر داريم . به همين منظور به مانند روز قبل ساعت 8 صبح از منزل به قصد ديدن زيباييهاي شرق چابهار رو بسوي خورشيد و در جاده گواتر حركت مي كنيم . شهر چابهار تا گواتر حدود 110 كيلومتر فاصله دارد . جاده آسفالته كه نسبتا قابل قبول است . اكثر نقاط جاده از كنار سواحل زيباي درياي عمان ميگذرد . بعد از روستاي رمين ، مناظر اطراف جاده كم كم جلوه ميكنند و دوستاني كه تا آن زمان هر يك به كاري مشغول بودند را متوجه خود مي كنند . بعد از روستاي رمين ، كوههاي مينياتوري در كنار نوار ساحلي دريا جلوه نمايي ميكنند . كوههاي كه بعد از كمي طي مسير كاملا منطقه را مي پوشانند و ما را به ياد نام ديگر اين كوهها مي اندازد « كوههاي مريخي » يا « Bad Land » . مخصوصا زماني كه جاده از سطح دريا ارتفاع ميگيرد . اين اسم واقعا معناي خود را مي يابد . كوههايي  كه تا دور دست منطقه را پوشانده اند و واقعا هر بيننده اي را با خود به كره مريخ مي برند . واقعا تصور اينكه اين كوهها كاملا از جنس گل باشند غير قابل تصور است ولي وقتي كه پاي بر روي آن مي گذاري و مي بيني كه با كمترين فشاري بصورت كلوخ از كوهها جدا ميشوند ، آنگاه باور ميكني كه تمامي اين كوهها از جنس گل هستند و به رنگ سيمان .

وقتي وارد دهانه تالاب ليپار مي شويم اكثر دوستان تقاضا مي كنند كه براي عكاسي توقفي كوتاه داشته باشيم . اما با توحه به  برنامه اي كه داريم و زمان محدود ، مجبوريم كه ديدار از ليپار را براي بازگشت داشته باشيم . تالابي كه در بين دره اي بوجود آمده است با درختان و نخلهاي زيبا كه سرتاسر دره را پوشانده است و در جنوب آن منظره ساحل دريا قرار دارد كه  زيبايي آن  را دو چندان كرده است . با نگاهي حسرت آلود از كنار ليپار مي گذريم به اميد اينكه به هنگام بازگشت بتوانيم براي ديدن آن توقف كنيم .

از ليپار به بعد چشم شما گيج و هاج و واج خواهد ماند كه سمت ساحل دريا را نظاره گر باشد با سواحلي شني و ماسه اي نارنجي رنگ ، و گاهي سواحل صخره اي كه زيبايي آن دو برابر سواحل شني است به همراه دريايي آبي رنگ كه بر خلاف درياي خزر موجهايي بلند و زيبا دارد ، يا سمت ديگر جاده را به تماشا بنشيند و كوههايي زيبا را ببيند كه شايد در جاي ديگري از اين كره خاكي نمونه اش را نتوان يافت .

اين زيبايي در كنار يكي از گردنه هاي اين كوهها به اوج خود ميرسد ، ساحل دريا تقريبا به كوهها چسبيده است و فقط تنها يك جاده اين دو را از هم جدا كرده و جالبتر آنكه در ميان اين كوهها آبگيري تشكيل شده است . راننده اتوبوس بي اختيار توقفي ميكند تا پياده شود و به تماشاي اين زيباييها بنشيند اما با يادآوري اينكه زماني براي ايستادن نداريم مجددا به راه مي افتيم تا زودتر به گواتر برسيم . در بين راه از چند بندر و روستاي زيباي ساحلي عبور مي كنيم كه متاسفانه براي ديدن آنها نيز زماني وجود ندارد . بندر بريس و بندر پسابندر . البته شايد نام بندر براي اين روستاهاي كوچك كمي بزرگ باشد ، چرا كه اين بندرها تنها محلي براي كناره گرفتن لنجها و قايقهاي كوچكي است كه صاحبان آنها براي قوت لايموت خود در اين روستاها زندگي ميكنند .

از كنار اين بندرها ميگذريم و رو بسوي گواتر ميرويم . در طول اين جاده يك پاسگاه نيروي انتظامي وجود دارد كه بخاطر نزديك شدن به مرز پاكستان با دقت بيشتري خودروهاي كه از منطقه عبور ميكنند را زير نظر دارد . به همين دليل مجوزهاي گروه را كنترل كرده و پس از مطمئن شدن به مااجازه عبور ميدهد .

نزديكي گواتر جاده دوراهي مي شود بدون اينكه تابلويي وجود داشته باشد به  جاده اي كه از كنار دريا ميرود وارد ميشويم كمي جلوتر رودخانه باهو كلات را مي بينيم كه به درياي عمان مي ريزد . طبق اطلاعات بايد در آبگيرهاي اين منطقه نيز گاندوها زندگي كنند . اما باز هم به دليل كمبود وقت ، زماني براي ديدن آنها وجود ندارد . براي مطمئن شدن از صحيح بودن مسير ، به كنار خانه اي كه در كنار جاده در حال احداث است مي رويم چند مرد ميانسال با چهره اي آفتاب سوخته در حال كار هستند با خوشرويي و مهرباني خاصي دست از كار كشيده و رو بسوي ما مي آيند ، براي سئوال كردن مسير از اتوبوس پياده شده و بسوي آنها ميروم ، يكي آز آنها با زبان فارسي كه هيچ شباهتي به زبان ما ندارد سلام و احوالپرسي ميكند و با رويي گشاده روبوسي نموده و ظاهرا سال جديد را نيز تبريك ميگويد از او راه گواتر را مي پرسم و او جواب مي دهد ، اما ظاهرا نه او زبان من را فهميده است و نه من زبان او را . دو يا سه بار اين موضوع تكرار مي شود ولي از آنجا كه با دست همين مسيري كه ما آمده ايم را نشان مي دهد متوجه ميشوم كه مسير درست بايد همين جاده باشد . از او خداحافظي كرده و همان جاده را ادامه ميدهيم . در انتهاي جاده پاسگاه نيروي انتظامي ديگري قرار دارد و براي وارد شدن به بندر ماهيگيري گواتر بايد از كنار موانع اين پاسگاه گذر نمود . لذا توقف مي كنيم و مجددا مدراك و مجوزهاي گروه را نشان   مي دهيم . پس از مطمئن شدن از مجوزها به ما اجازه عبور مي دهند اما بدليل نظامي بودن منطقه توصيه اكيد مي كنند كه از فيلم برداري و عكس برداري از پاسگاه و منطقه بپرهيزيم . ما نيز قول ميدهيم كه فقط از مناظر طبيعي عكاسي كنيم . وارد بندر مي شويم . بندري با چند خانه و اتاق كه براي استراحت ماهيگيران ساخته شده است و تمامي آنها با لباس هندي و بلوچي مشغول بكار خود هستند . براي تنظيم زمان نگاهي به ساعت مي اندازيم ، ساعت 10 صبح است با توجه به برنامه هاي كه داريم اعلام مي كنيم كه ساعت 12 بايد منطقه را ترك كنيم ، نزديك اتاقهاي ماهيگيران بوي ماهي گنديده پيچيده است و نمي توان زياد توقف نمود لذا به سمت جنگلهاي حرا ميرويم تا دوستاني كه تاكنون اين جنگلها را نديده اند بتوانند جنگلهاي كه تنها در روز قابل روئيت هستند و شب هنگام به زير آب ميروند را تماشا كنند .در كنار ساحل ماسه اي انواع و اقسام ماهيان و صدفها را ميتوان ديد ، ستاره هاي دريايي كه در كنار ساحل افتاده اند ، و كمي آنطرف تر چند سفره ماهي كه مرده اند ، براي همگي ما تازگي دارند .

در بين راه تورهاي پاره و خراب شده ماهيگيري را مي بينيم كه جسد و استخوان انواع و اقسام ماهي در آنها ديده مي شود . كمي جلوتر و در كنار ساحل سه مرد بلوچ در حال بافتن تور ماهيگيري هستند . براي سوار شدن به قايق و ديدن جنگلهاي حرا با آنها صحبت ميكنيم . يكي از آنها كه از دو نفر ديگر بزرگتر است طرف صحبت ما مي شود با توجه به اينكه تنها يك قايق دارد و هر قايق 9 نفر ظرفيت دارد مي بايست سه مرتبه مسير را برود و بيايد .

نكته جالبي كه حين كرايه كردن قايقها نظرم را جلب ميكند حجب و حياي آن مرد بلوچ بود كه براي گفتن قيمت كرايه قايق دودل بود و تعارف ميكرد و چنيدين بار با دوستانش در مورد قيمت مشورت نمود و نهايتا گفت كه « چون شما ميهمان ما هستيد شما را به رايگان سوار قايق ميكنيم » . مطمئنا اگر چنين موردي در سواحل درياي خزر بود كرايه اي آنچناني طلب مي نمود . ولي رسم مردانگي نبود كه ساعتي آن بلوچ را از كار بافتن تور ماهيگيري بازداريم و مبلغي نپردازيم . لذا بعد از سه بار سوار قايق شدن مبلغي را به عنوان كرايه به او ميدهيم و از او خداحافظي ميكنيم .

نكته جالب توجهي كه به هنگام سوار شدن به قايق نظر ما را جلب نمود ، ماهي هاي كوچكي بود كه در اطراف قايق به جست و خيز  مي پرداختند و با پرشي بلند از آب بيرون مي آمدند و حتي يكي از آنها خود را به درون قايق انداخت . انواع پرندگاني كه در اطراف جنگل و در ساحل دريا مشغول صيد ماهي و گردش بودند ، پرنده اي در بين پرنگان جنگل توجه ما را بخود جلب نمود ، پرنده اي تقريبا سياه رنگ با قدي كوتاه كه مثل معتادان راه مي رفت و بي حال نشان ميداد ( به همين دليل برخي دوستان نام پرنده را پرنده معتاد گذاشتند ) اما به هنگام ترس و يا نياز با سرعتي زياد پرواز مي كرد . بعد از گشت و گذار در ساحل و كمي پا برهنه قدم زدن در ساحل دريا به سمت اتوبوس باز ميگرديم تا به مابقي برنامه برسيم .

ساعت 12 گواتر را به قصد ديدن كوههاي مينياتوري ترك ميكنيم . اما وقت ناهار است و بايد فكري براي آن نمود . با توجه به سابقه اي كه از كنارك داريم و مقايسه وسعت پسابندر و بريس با كنارك مطمئنا اگر در اين دو بندر بتوانيم كنسرو و نان بيابيم بايد خوشحال باشيم . لذا به سمت پسابندر مي رويم تا شايد غذايي براي ناهار تهيه كنيم .

در كنار اسكله چند كيوسك كوچك وجود دارد كه تنها تنقلات و آبميوه و نوشابه و تن ماهي مي فروشند با توجه به اينكه از پسابندر تا كوههاي مينياتوري غير از اينجا مكان ديگري براي خريد وجود ندارد اجبارا از همين مكان مقداري كنسرو و تن ماهي مي خريم . و به سمت كوههاي مينياتوري به را مي افتيم .

در بين راه چندين تالاب كوچك در پاي كوههاي مينياتوري وجود دارد ، در كنار يكي از اين تالابها فقط براي عكاسي توقف ميكنيم ، چرا كه تمامي اين سواحل با پس زمينه كوههاي مينياتوري زيباست و نمي توان از آنها گذشت ولي براي توقف اصلي همان مكاني را انتخاب كرده ايم كه راننده اتوبوس ناخودآگاه در آنجا به هنگام صبح توقف نمود . پس از توقفي 20 دقيقه اي در كنار اين تالاب و گرفتن چند عكس به سمت همان تالاب بزرگ كه به جاده و دريا چسبيده است مي رويم .

اين مكان بر سرگردنه اي كوچك واقع شده است پس از رسيدن به آنجا مي بينيم كه چندين اتوموبيل سواري ديگر نيز اين مكان زيبا را براي استراحت و لذت بردن از ساحل آنجا انتخاب كرده اند .

اما حكايت توقف آنها و ما نيز خود حكايتي است ، زماني كه به آنجا رسيديم ساحل عاري از هرگونه  زباله و پسماندهاي ما انسانها است . اما زماني كه مي خواهيم ساحل را ترك كنيم ، آنجا نيز شبيه به سواحل درياي خزر شده است ، تمامي پس ماند هاي اين ايرانگردان در كنار ساحل رها شده است و از آن جالبتر حكايت راننده اتوبوس ماست . ما تمامي زباله ها را جمع كرده و در كيسه زباله اي با خود به كنار اتوبوس مي آوريم ، اما دور از چشم ما راننده اتوبوس كيسه زباله را با خود مي برد تا در گوشه اي رها كند كه با داد و فرياد ما از كار خود پشيمان ميشود . بعد از 4 روز مسافرت دريغ از اندكي تاثير بر روي اين راننده اتوبوس ؟ يا كم كاري از ما بوده است يا اينكه او خود را به بي خيالي زده است .

با توجه به به زمان رسيدن ما به كنار ساحل ( ساعت 15 ) قاعدتا زماني براي ديدن تالاب ليپار نخواهد ماند . لذا تصميم ميگيريم كه تا غروب آفتاب از زيباييهاي اين ساحل زيبا استفاده كنيم .

ساحلي با شنهاي نارنجي رنگ و موجهاي بلند دريا ، و در پشت آن كوههاي مينياتوري كه از بلنداي آن نمايي بسيار زيبا را ميتوان ديد و در پاي اين كوهها ، تالابي زيبا .

تا غروب آفتاب در كنار اين ساحل زيبا سر ميكنيم و با غروب آفتاب ، كه با مجمري از خون در پشت دريا غرق ميشود ساحل را به قصد چابهار ترك ميكنيم . و با افسوس نديدن تالاب ليپار از كنار ليپار به سمت چابهار ميرويم .

از آنجا كه بازار چابهار را كامل نديده ايم مجددا به سمت بازار آزاد چابهار مي رويم . حدود ساعت 20 به بازار مي رسيم و تا ساعت 22 در بازار مي مانيم . ( البته از نظر خانمها اين زمان براي خريد بسيار كوتاه است )

بعد از خريد كردن دوستان براي خوردن شام ، رستوران 4 ستاره هتل ليپار را انتخاب ميكنند . هتلي بسيار زيبا و لوكس و د ركنار آن رستوراني به همان زيبايي و تميزي . در مورد شام خوردنمان در هتل ليپار به همين بسنده مي كنم كه دوستان به قدري از پيش غذا خوردند كه ديگر جايي براي خوردن شام اصلي نماند و اجبارا شام را با خود بردند .!!

بعد از رسيدن به خانه ، با توجه به مشكلي كه صاحب خانه و مستاجر طبقه دوم دارد اجبارا بايد منزل را به قصد خانه ديگري ترك كنيم . لذا وسايل را جمع كرده و با زحماتي كه دوست و برادر بزرگوارمان آقاي عليزاده قبول متحمل مي شوند  به خانه ديگري كه نقل مكان ميكنيم . و اين نقل و انتقال ما تا ساعت 24 بطول مي انجامد و بچه ها را بيشتر خسته ميكند . و البته مشكل پيش بيني نشده ديگري نيز پيش مي آيد كه نهايتا برنامه روز بعدي ما را كنسل ميكند .

 

روز شنبه مورخ 06/01/1385 :

متاسفانه اب آنبار منزل جديد خالي است و آب ندارد لذا تا صبح آب نخواهيم داشت البته با زحمات جناب آقاي عليزاده و هماهنگي ايشان مقرر مي شود كه ساعت 5:30 صبح آب انبار را پر كنند ، به همين دليل بنده به همراه دوستان خوبم آقاي زماني و دانايي از ساعت 5 صبح بيدار مي شويم تا براي خالي كردن آب در آب انبار آماده باشيم . بالاخره ساعت 6:30 دقيقه با يك تانكر ، نيمي از آب ، آب آنبار را را پر ميكنيم . اما مشكل اصلي از اين زمان شروع مي شود : سعي و تلاش ما براي روشن كردن پمپ آب بي حاصل است هر چقدر بيشتر با پمپ آب كلنجار مي رويم كمتر نتيجه ميگيريم . به هواي اينكه شايد آب ، آب انبار كم است يك تانكر آب ديگر سفارش  مي دهيم اما پر شدن كامل آب انبار نيز گره گشاي ما نميشود . از راننده تانكر درخواست مي كنيم ، پمپ آب را تعمير نمايد اما او نيز با نيم ساعت سعي و تلاش بجاي نميرسد . ساعت 8 صبح است و هنوز آب نداريم .

طبق برنامه اعلام شده مقرر شده بود كه امروز صبح ساعت 8 به قصد ديدن روستاي تيس و تالاب ليپار چابهار را ترك كنيم و بعد از ظهر نيز براي ديدن بازار كنارك و و بازار سنتي چابهار برويم اما با توجه به نبود آب بيدار كردن مابقي دوستان بي فايده است ، لذا باز هم به سعي و تلاش خود ادامه ميدهيم ، آقاي دانايي براي يافتن تعميركار ميرود و حدود ساعت 8:30 بازميگردد . اما زبان اين پمپ آب را او نيز در نمي يابد و تلاش او نيز تا ساعت 9:30 بي نتيجه باقي مي ماند . چاره نيست بايد به روش سنتي كار كنيم چندين كالن آب از راننده اتوبوس ميگيريم و آنها را از آب ، آب انبار پر ميكنيم تا دوستان بتوانند حداقل سر و روي خود را بشويند و به مابقي برنامه برسيم . ساعت 10 بيدار باش اعلام ميكنيم و همگي بيدار مي شوند ، در حين خوردن صبحانه متوجه ميشويم كه دوستان خوبمان « مهران و كيوان » توانسته اند پمپ را راه اندازي كنند . با اين اوصاف كمي مشكلاتمان كمتر ميشود . به هر روي با توجه به از دست دادن نيمي از روز و با مشورت با دوستان ، برنامه ديدار از روستاي تيس و تالاب ليپار را حذف ميكنيم و به بازار گردي در بازارهاي چابهار و كنارك رضايت ميدهيم .

قبل از حركت با توجه به كار نكردن آب گرمكن ، برخي دوستان براي استحمام به يكي از حمام هاي عمومي چابهار ميروند و نهايتا ساعت 12 ظهر به سمت  بازار چابهار به راه ميافتيم ، پس از كمي گشت و گذار در بازار چابهار حدود ساعت 13:30 متوجه ميشويم كه اكثريت مغازه هاي بازار چابهار به هنگام ظهر تعطيل هستند از طرفي بازار كنارك نيز در اين ساعت تعطيل است لذا مجبور ميشويم براي ناهار خوردن در همان چابهار بمانيم و پس از كمي خنك شدن هوا به سمت بازار كنارك برويم و به هنگام غروب دوباره به چابهار بازگرديم . لذا حدود ساعت 15 بازار چابهار را به قصد كنارك ترك ميكنيم البته برخي دوستان اعلام مكينند كه تمايلي براي آمدن به كنارك ندارند لذا با هماهنگي در همان چابهار مي مانند . گردش و خريد دوستان در بازار كنارك تا غروب آفتاب حدودا ساعت 18 بطول مي انجامد .

ساعت 18 به سمت بازار چابهار ميرويم . بخاطر اينكه آخرين فرصت و آخرين شبي است كه در چابهار هستيم لذا دوستان تا كركره هاي مغازه هاي بازار چابهار را پايين نكشند بازار را ترك نميكنند ؟!! بگونه اي كه صبح فردا به وقت حركت به سمت تهران ، تمامي صندوقهاي اتوبوس پر مي شود از خريدهاي 26 نفر مسافر.

 

روز  يكشنبه مورخ 07/01/1385 :

ساعت 5 صبح بيدار ميشويم و با سرعت وسايلمان را جمع كرده و سوار اتوبوس ميشويم و چابهار را به قصد تهران ترك ميكنيم ، چابهاري كه طي سفري 7 روزه تنها سه روز در آن اقامت داشتيم اما سه روزي پر از خاطره .

با توجه به پيشنهاد مسئول محيط باني درگس درمورد ديدن گاندوها ،  ساعت حركت را بگونه اي تنظيم ميكنيم كه ساعت 8 الي 10 صبح به روستاي درگس برسيم . حدود ساعت 8:30 به همان مكاني مي رسيم كه به هنگام آمدن براي ديدن گاندوها رفته بوديم .

براي خوردن صبحانه و ديدن گانوها توقفي يك ساعته داريم اما اين بار نيز تنها چشمان و قسمتي از سر چند گاندو را از دور مي بينيم . و بعد از اينكه به تهران بازگشتيم متوجه مي شويم كه براي ديدن گاندوها بايد براي آنها گوشت يا ماهي مي برديم كه اين را محيط باني نيز به ما نگفت ؟!!

 به هر روي ساعت 10 صبح درگس را بدون اينكه گاندويي ديده باشيم ترك ميكنيم . و باز هم همان حكايت سلانه سلانه رفتن  اتوبوس تكرار ميشود.

براي ناهار در شهر ايرانشهر توقف مي كنيم . شهري كه به شهر ارواح مي ماند يا شايد بخاطر اينكه ما ظهر هنگام به آنجا رسيده ايم اينگونه به نظر ميرسد . از كثيفي رستورانهاي آن كه نميتوان چيزي گفت ، فقط ذكر وضعيت يكي از آنها براي درك واقعه كافيست : آشپزخانه يكي از كبابي ها از مكانيكي هاي تهران كثيف تر است ، بطوري كه اكثر دوستان به خورد كنسرو و نان و پنير رضايت مي دهند .

شهر ايرانشهر را خيلي سريع بعد از صرف ناهار به سمت بم ترك ميكنيم . و حوالي ساعت 21 به نزديكي بم مي رسيم . اما ساعاتي كه در تاريكي شب در جاده ايرانشهر - بم هستيم خود به مدت چند سال براي ما مي گذرد ، جاده اي كه نيروي انتظامي منطقه خود گفته است شب هنگام از آن عبور نكنيد .

در ابتداي شهر بم حادثه اي ديگر ، براي اتوبوس پيش مي آيد و درب سمت شاگرد به جدول كنار جاده برخورد مي كند و مقداري خسارت به اتوبوس وارد ميشود ( شايد آه دوستان است كه گريبانگير راننده شده است )

 اما اين بار مشكل ديگري پيش مي آيد كه باز هم زمان سفر ما را بالاي 40 ساعت مي برد . در پليس راه ، شهر بم راننده دفترچه رانندگي خود را گم ميكند ؟ ابتداي امر مشكل از نظر ما آنچنان حاد نيست اما به خاطر همين مشكل حدود 5 ساعت در شهر كرمان مي مانيم تا شايد راننده دفترچه خود را بيابد . و نهايتا نيز دفترچه پيدا نمي شود . طبق گفته راننده بدون وجود دفترچه مزبور او تا 2 ماه ديگر نمي تواند در جاده رانندگي كند ؟

 

روز دوشنبه مورخ 08/01/1385 :

به هر صورت بالاخره پس از 5 ساعت منتظر راننده اصلي ماندن ،  ساعت 8 صبح از كرمان به سمت تهران به راه مي افتيم . از كرمان به بعد خوشبختانه سفر بي دردسري داريم و خالي از ذكر مطلب آنچناني . صبحانه را حدود ساعت 10:30 صبح در شهر اردكان مي خوريم لذا مجبوريم ناهار را حدود ساعت 16 در شهر نائين بخوريم .

كم كم به پايان سفر نزديك ميشويم ، سفري كه پر  بود از خاطرات خوش و گاهي ناخوش ، اما هرچه بود مملو بود از تجربياتي كه به راحتي نميتوان آنها را بدست آورد ، بيهوده نيست كه نياكانمان گفته اند : « بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي » و مفهوم اين جمله در هر سفر براي ما ملموس تر ميشود .  خصوصا در اين سفر كه تجربياتي جديد با دوستاني جديد مي آموزيم .

و گرانبهاتر از تجربيات ،دوستان جديدي است كه مي يابيم و دوستي هاي  قبلي را مستحكم تر مي كنيم .

بجاست كه در انتهاي اين يادداشت از تمامي دوستاني كه سختي هاي اين سفر را تحمل كردند تشكر و قدرداني نمايم و تشكري جداگانه و مخصوص ، از دوستان خوبم آقايان زماني و دانايي به عمل آورم كه اگر در اين سفر همراه ما نبودند مطمئنا پايان اين سفر بگونه اي ديگر بود .

البته با همين دوستان ( دانايي و زماني ) بنا را بر اين مي گذاريم كه در فصل پاييز يا زمستان براي كامل ديدن مناظر زيباي سواحل درياي عمان ، طي برنامه اي 4 روزه مسير ساحل گواتر تا چابهار را پياده بپيمائيم .

 اميد كه عمري باشد و فرصتي براي اين سفر .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 16:0  توسط شادفر  |